آفساید



از مظاهر سادیسم و مازوخیسم!

تکیه کلام، چیز بدی را چاره ی دیگری نداری خب! و حتی اصلا ایده ی این پست که ایده ندارد! نه که این حد؟! نه! ناامید شدن در آن چیزهایی که من بواقع قصد بی محتوی شدن را از همان اول با ذهنم نبود. من گفتم! "دروغ چرا؟" هم گاهی تکیه کلام خودم البته نه زیاد و گفتنش از اعتماد به نفس آدم را می خورد! و سبک جدیدی در است! ...

عمه هم چیز خوبیست!

   + آفساید ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٥
comment نظرات ()

چیزهای پیچ دار؛ پیچ های چیزدار!

یک ساعت مارک فلان خریده بود؛ صدهزار تومن و بعد نمی دانم چه شد که رفت و یک ساعت مارک بهمان خرید؛ چهارصد هزار تومن! این قضیه مهم نیست البته! قضیه از آنجایی شروع شد که در یک شب معمولی که او درباره ضدضربه بودن و ضدحرارت بودن و چند تا ضد و نقیض دیگر ساعتش صحبت می کرد، درباره ضدآب بودنش پرسیدم! نگاه عاقل اندر سفیهی در من انداخت و پوزخندی زد! گفتم: مطمئنی؟! حاضری امتحانش کنی!؟

مثل فیلسوفها عمیق شد و گفت: نه!‌ ولی مطمئنم!

متاسفانه اینجور مواقع من ول کن قضیه نمی شوم! و سرانجام او بلند می شود و  به جای ساعت چهارصدهزارتومانی اش، ساعت صدهزارتومنی اش را داخل یک لیوان پر از آب می اندازد و لیوان را به من می دهد! (البته لیوان کاملا پر نبود! ولی ما کلا نیمه پر را می بینیم!!) و در ادامه من نظاره گر عروج حبابهای هوا از گوشه ساعت می شوم! کمی صبر می کنیم و خیال می کنیم که این حبابها مال درز و دول (به فتح دال و واو!) بندهای ساعت است! ولی زهی خیال باطل! فی الفور ساعت را از لیوان پر از آب در می آورد. (و لازم به ذکر نیست که لیوان کاملا پر نبود! همان حکایت نیمه پر و خوشبینی و این چرندیات است!)

با یک عدد پیچ گوشتی به جان پیچ های پشت ساعت می افتد! حسابی سفتشان می کند و می اندازد داخل لیوان و دیگر هیچ حبابی دیده نمی شود! ساعت چهارصدهزار تومنی را می آورد و با همان پیچ گوشتی کذا به جان پیچ های ساعت جدید می افتد و خوب سفتشان می کند! و افسوس که کمی زیادی خوب سفتشان می کند! و یکی از پیچ های ساعت می شکند!

قیافه اش به کل تغییر می کند! نکته اولی که به ذهن می رسد آن است که؛ گارانتی اش که به همان دو حرف اولش می رود! یک ساعت به ساعت زل می زند و بعد با پیچ گوشتی کذا پیچ های ساعت را باز می کند و موتور کوچک ساعت را از داخلش در می آورد! پیچ از بد جایی شکسته! ساعت را دوباره سرهم می کند و به جای پیچ چهارم چسب قطره ای می ریزد! البته این در شرایطی است که در تمام این مدت من مثل یک موسیقی زمینه این جمله را مدام تکرار می کنم که: بهتر است این را به یک ساعت ساز نشان دهی!

ولی او گوشش به این حرفها بدهکار نیست! چسب قطره ای را می ریزد و گویا کمی زیادتر از حد دلخواه! کارش تمام می شود و من یادش می اندازم که؛ اگر بخواهی باطری اش را عوض کنی چه!؟ و غم بزرگی به سراغش می آید و زنگ می زند به نمایندگی و قیمت قاب و بند به هم چسبیده ساعت را می پرسد و قیمتی در حدود دویست هزار تومن می شنود و او بقیه روز را به یک جا زل زده و به دویست هزار تومن فکر می کند!

و من بعنوان حسن ختام به او می گویم که؛ دعا کن بعضی چیزها پیچ ندارند! والا اولین اتفاقی که برایت می افتاد این بود که عقیم می شدی!!!

   + آفساید ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱۱
comment نظرات ()

پیشاپیشانه!

خیلی که نمی نویسی، وسواس نوشتن می گیری! گفتم چیزی بنویسم که نوشته باشم! البته نه اینکه صرفا بنویسم که نوشته باشم. چند روز دیگر نه سالگی وبلاگ است! گفتیم یک چیزی قبلش بنویسیم، بعد نیایند بگویند این سالی یکبار اینجا چیز می نویسد و همان هم می شود سالگرد وبلاگ!

   + آفساید ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٤
comment نظرات ()

توجیه آبگوشتی!

مجری؛ سخنرانان کنفرانس را معرفی می کند؛ دکتر فلانی؛ دکتر بهمانی و دکتر آفساید!!!

خم می شوم و در گوش دکتر فلانی می گویم؛ من دکتر نیستم ها! می گوید: بیخیال! من و دکتر بهمانی هم دکتر نیستیم؛ دانشجوی دکتراییم!!!

پ.ن. به حضار محترمی فکر می کردم که حسابی اسکول فرض شده بودند!

   + آفساید ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٩
comment نظرات ()

خداحافظ مشهد!

در آخرین روزهای حضورم در مشهد و در حضور جمعی از دوستان اظهار شد:

دوستان اگر در طول این چند سال خوبی یا بدی از بنده دیدید....

خوب راجع بهش فکر کنید! لابد حکمتی داشته!

 

   + آفساید ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٠
comment نظرات ()