آفساید



آدمها و کلاغها

کله های دو همکار داخل مانیتورهایشان است و با جدیت مشغول کارند!

همکار1: کاش تو غار زندگی می کردم...

همکار2: چی؟!

همکار1: غار غار!

همکار2: چرا غار غار می کنی؟

کماکان کله های دو همکار داخل مانیتورهایشان است و با جدیت مشغول کارند!

   + آفساید ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٤
comment نظرات ()

هنر اتلاف وقت!

یک عصر پاییزی سرد! البته نه خیلی! اصلا دروغ چرا؟! اصلا سرد نبود! آن جمله اول را هم نوشتم چون یک نوع  جذبه روشنفکری خاص داشت! یا یک همچنین چیزی!

برعکس بیشتر مواقع؛ به شدت نیاز داشتم کمی وقت تلف کنم! و باز برعکس بیشتر مواقع؛ وقت به هیچ عنوان تلف نمی شد! و ثانیه ها مثل پنیر پیتزا کش می آمدند پدرسگها! در چنین مواقعی نگاه کردن به ویترین مغازه ها کمک زیادی به گذر زمان نمی کند. آری! الان وقتش است! استفاده از داشته های ذهنی! و نتیجه پردازش های ذهنی می گوید که یک خودپرداز خلوت انتخاب خوبی است! اصولا ما آدمها زیر چادر این خودپردازها احساس بهتری داریم! کارتهای بانکی قدیمی ام را یکی یکی امتحان می کنم. همانهایی که ته شان ده دوازده تومن بیشتر نیست! پول زیادی است! نمی دانم چرا به چشم نمی آیند! ته یکیشان نه هزار و خرده ای پول است! با وقاحت رقم ده هزار تومن را می زنم و نتیجه بدیهی است! دستگاه زبان نفهم یک بیلاخ مفهومی به آدم می دهد! رقم بعدی را امتحان می کنم؛ نه هزار تومن! و پیغام می دهد که اسکناس نه هزار تومنی نداریم! ناگهان صدای ناشناسی آرامش مرا در زیر چادر خودپرداز به هم می ریزد: آخه تو کی نه هزار تومن از خودپرداز برداشتی؟!

و من بر می گردم و به چهار کله که از یک بدن مشتق شده اند نگاه می کنم که زل زده اند به مانیتور بی کیفیت آبی رنگ خودپرداز! این چهار نفر همه ی در صف ایستادگان پشت سر من نیستند! شش هفت نفر هم پشتشان هستند که مانیتور را نگاه نمی کنند! و من لیز می خورم و چند دقیقه بعد گوشی تلفنم را نگاه می کنم و می بینم که وقت حسابی تلف شده!

   + آفساید ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٤
comment نظرات ()

چیزهای پیچ دار؛ پیچ های چیزدار!

یک ساعت مارک فلان خریده بود؛ صدهزار تومن و بعد نمی دانم چه شد که رفت و یک ساعت مارک بهمان خرید؛ چهارصد هزار تومن! این قضیه مهم نیست البته! قضیه از آنجایی شروع شد که در یک شب معمولی که او درباره ضدضربه بودن و ضدحرارت بودن و چند تا ضد و نقیض دیگر ساعتش صحبت می کرد، درباره ضدآب بودنش پرسیدم! نگاه عاقل اندر سفیهی در من انداخت و پوزخندی زد! گفتم: مطمئنی؟! حاضری امتحانش کنی!؟

مثل فیلسوفها عمیق شد و گفت: نه!‌ ولی مطمئنم!

متاسفانه اینجور مواقع من ول کن قضیه نمی شوم! و سرانجام او بلند می شود و  به جای ساعت چهارصدهزارتومانی اش، ساعت صدهزارتومنی اش را داخل یک لیوان پر از آب می اندازد و لیوان را به من می دهد! (البته لیوان کاملا پر نبود! ولی ما کلا نیمه پر را می بینیم!!) و در ادامه من نظاره گر عروج حبابهای هوا از گوشه ساعت می شوم! کمی صبر می کنیم و خیال می کنیم که این حبابها مال درز و دول (به فتح دال و واو!) بندهای ساعت است! ولی زهی خیال باطل! فی الفور ساعت را از لیوان پر از آب در می آورد. (و لازم به ذکر نیست که لیوان کاملا پر نبود! همان حکایت نیمه پر و خوشبینی و این چرندیات است!)

با یک عدد پیچ گوشتی به جان پیچ های پشت ساعت می افتد! حسابی سفتشان می کند و می اندازد داخل لیوان و دیگر هیچ حبابی دیده نمی شود! ساعت چهارصدهزار تومنی را می آورد و با همان پیچ گوشتی کذا به جان پیچ های ساعت جدید می افتد و خوب سفتشان می کند! و افسوس که کمی زیادی خوب سفتشان می کند! و یکی از پیچ های ساعت می شکند!

قیافه اش به کل تغییر می کند! نکته اولی که به ذهن می رسد آن است که؛ گارانتی اش که به همان دو حرف اولش می رود! یک ساعت به ساعت زل می زند و بعد با پیچ گوشتی کذا پیچ های ساعت را باز می کند و موتور کوچک ساعت را از داخلش در می آورد! پیچ از بد جایی شکسته! ساعت را دوباره سرهم می کند و به جای پیچ چهارم چسب قطره ای می ریزد! البته این در شرایطی است که در تمام این مدت من مثل یک موسیقی زمینه این جمله را مدام تکرار می کنم که: بهتر است این را به یک ساعت ساز نشان دهی!

ولی او گوشش به این حرفها بدهکار نیست! چسب قطره ای را می ریزد و گویا کمی زیادتر از حد دلخواه! کارش تمام می شود و من یادش می اندازم که؛ اگر بخواهی باطری اش را عوض کنی چه!؟ و غم بزرگی به سراغش می آید و زنگ می زند به نمایندگی و قیمت قاب و بند به هم چسبیده ساعت را می پرسد و قیمتی در حدود دویست هزار تومن می شنود و او بقیه روز را به یک جا زل زده و به دویست هزار تومن فکر می کند!

و من بعنوان حسن ختام به او می گویم که؛ دعا کن بعضی چیزها پیچ ندارند! والا اولین اتفاقی که برایت می افتاد این بود که عقیم می شدی!!!

   + آفساید ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱۱
comment نظرات ()

افاضات آقای نانوا!

آقای نانوا در تبلیغ نان بربری اش می گوید: نیگا! مثل تبلت می مونه!

   + آفساید ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٢
comment نظرات ()

آدمها و خرچنگها

ده ثانیه ی بعد از دقیقه ی پنجاه و هشت این کلیپ را بیش از ده بار مرور کردم! نیم ساعت منگ بودم که این لانگنر که در کل ارائه یک ساعته اش یک لبخند مختصر نزده بود، چرا قاه قاه زده است زیر خنده!

موضوع بحث هم چیز مهمی نبود! یکی از 65 متخصص امنیت حاضر در جلسه داشت راجع به پروسه تضمین کیفیت بدافزار استاکس نت سوال می پرسید! سوال کاملا جدی است! از اینکه دلیل خنده را نمی فهمم احساس حماقت می کنم! بیش از نیم ساعت!

ناگهان چیزی کشف کردم! یک چیز فرا علمی -  فرا پژوهشی! از آن چیزهایی است که اصلا انتظارش را نداری! در زمان 58:02 یک صدای پس زمینه متفاوت به گوش می رسد! و قیافه ها مثل بمب های در حال انفجار می شوند! همه خودشان را کنترل می کنند! ولی دریغ که این کنترل بیش از چند ثانیه دوام نمی یابد! و ... انفجار خنده متخصصان ارشد امنیت سیستم های کنترل صنعتی در یکی از معتبرترین کنفرانسهایشان!!!

پی نوشت 1: خدایا شکرت که این "..وز" را مایه دلخوشی مردم جهان قرار دادی!

پی نوشت 2: عنوان مطلب تزئینی است! راستش چند سال است که می خواستم مطلبی به این عنوان بنویسم! نشد! حالا آن عنوان دوست داشتنی را گذاشتم روی متنی که عنوانی برایش پیدا نکردم!

   + آفساید ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

خالی بندی عظما

همکارم پشت سیستمش نشسته و داخل سایت ویکی پدیا سیر می کند و می گوید:

- بزرگترین اشتباه زندگی ام این بود که سایت ویکی پدیا را فروختم!

می گویم: هه! خریدن همچین سایتی موفقیت بزرگی برایم نبود البته!!!

   + آفساید ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۸
comment نظرات ()

اندر احوالات روز آخر یک معلم!

امروز در قالب یک مراقب آزمون پایان ترم، نقش یک بادمجان بی خیال را به شکلی بی کم و کاست و تمام عیار بازی کردم! هر چند این نکته را هم فهمیدم همین بادمجان بودن هم برای مراقبت از دانشجویان پسر دانشگاه فنی و حرفه ای، آن هم در یک امتحان مهم پایان ترم اسلوبها و روشهای خاص خود را می طلبد. مخصوصا آنکه مراقبت شوندگان دانشجویان خودت هم نباشند!

نخست در نقش یک جنتلمن آرام و موقر، با حرکات چشم، نگاههای هرزه متقلبان را اصلاح می کردم! اصلا دوست نداشتم روحیه ایزی گوهینگم لو برود! بعد این نیش نگاهم تبدیل شد به حرکات سر! بعد تذکر شفاهی! و بعد ...

این اولین تجربه مراقب بودن در امتحان ثابت کرد که اول باید مراقب حرف زدن خودت باشی! اصولا مشکل از همانجایی شروع شد که یک متلک نصفه و نیمه به سردسته متقلبان انداختم! در کمتر از بیست ثانیه پنجاه عدد پسرخاله شش سیلندر پیدا کردم! و آنجا فهمیدم که باید خر بیارم و باقالی بار کنم! این سردسته متقلبان هم موجود بسیار جالبی بود! قبل از پاسخ دادن به هر سوال، پاسخهای شش تن از اطرافیان را با دقت چک می کرد! و زمانی که با چشم غره من مواجه می شد، دستش را روی سینه اش می گذاشت و عرض ارادتی می کرد و باز روز از نو! آن عرض ارادت مذکور در جا کار خودش را می کرد و ما چند ثانیه ای در مرام این موجود غوطه می خوردیم تا چشم غره بعد و عرض ارادت بعد!

اوایل امتحان وسواس گرفته بودم بلند شوم و ماشین حساب همه این جماعت دون را ریست کنم! ولی اواخر امتحان نسبت به برگه های تقلب A3 احساس خاصی نداشتم! همان آخرهای امتحان بلند شدم تا چشم زهری بگیرم! خواستم یک کف دست تقلب را از یکی از همین رندان بگیرم که زار زد: استاد این را لازم دارم به خدا! بیا اینها را بگیر! و از داخل جیبش یک مشت تقلب مچاله شده تحویلم داد! ... حیف که فهمیده بود قرار نیست من هیچ تقلبی را ضمیمه هیچ برگه ای کنم!

بعد از امتحان، یک جماعت مشتاق دنبالم افتاده بودند و دعا کنان به جان من و اموات و پدر و مادر و تشکر از اوج محبت و ... و تازه همانجا بود که فهمیدم عجب بادمجان-منشی برایشان نشان داده ام و خودم نفهمیده ام!

   + آفساید ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

سوتی در آزمون رانندگی - اپیزود دوم

عزم خود را جزم کرده بود تا این بار در آزمون رانندگی مردود نشود. او با اجازه افسر آزمون به خودرو نزدیک می شود و با نگاهی به عقب خودرو، در را با دست چپ باز کرده و وارد خودرو می شود. این دقیقا همان لحظه ای است که مشکل آغاز می شود. ایشان اشتباها با کله وارد ماشین شده اند! به عبارت دقیق تر دستهای سرکار خانوم روی صندلی راننده ستون شده اند و پاهایشان هنوز خارج از ماشین حضور دارند.

برای خارج شدن از این موقعیت مضحک، او با دست چپ، فرمان را می گیرد و سعی می کند تا با چرخش به سمت فرمان، پای راست خود را وارد ماشین کند. این ایده نتیجه لازم را به دنبال ندارد. و سعی در ادامه این حرکت خیلی شیک و محترمانه به نظر نمی رسد پس او به طرز هوشمندانه ای تغییر استراتژی می دهد! با دست راست بالای صندلی راننده را می گیرد و سعی می کند تا با حرکت به سمت جلو، فضای لازم برای پاها را ایجاد کند. در این میان افسر آزمون سر خود را کنار می کشد تا با سر ایشان برخورد نکند. سرانجام پس از تقلای زیاد او موفق می شود تا پای راستش را وارد خودرو کند و پس از کمی جابه جایی بر روی صندلی بنشیند! او کمی عرق کرده است. آب دهانش را قورت می دهد و سعی می کند تا از سرعت نفس نفس زدنهایش کاسته شود. به آهستگی کمربند ایمنی را می بندد و در حالی که قیافه معصومانه ای به خود گرفته است، به صورت افسر آزمون نگاه می کند و منتظر عکس العمل او می شود.

- لطفا بفرمایید بیرون!

و بدین سان هجدهمین مردودی او رقمی می خورد!

   + آفساید ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٦
comment نظرات ()

خداحافظ مشهد!

در آخرین روزهای حضورم در مشهد و در حضور جمعی از دوستان اظهار شد:

دوستان اگر در طول این چند سال خوبی یا بدی از بنده دیدید....

خوب راجع بهش فکر کنید! لابد حکمتی داشته!

 

   + آفساید ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٠
comment نظرات ()