آفساید



penguinism

Two men went to arctic for vacation. After two days one of them asked a shopkeeper: “Do you have white women in your town?” he answered:  ”Yes! Most of them are white!”
“Then what about black ones?” The man asked! “Umm! Yes, there are some black women too!” shopkeeper murmured! “Sorry! Do you have a black and white woman in your town!!!?” he asked again. Shopkeeper looked at them surprised and said: “NO!”
The man looked at his friend and said sadly: “Asghar! I think the woman that we spent the last night with her was a penguin!”
P.S. I think we have the same situation in all of our joys! We satisfy our demands with fake things! I mean, there is not any perfect thing in the world! And we don’t have any other choice!

   + آفساید ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٩
comment نظرات ()

آدمها و خرچنگها

ده ثانیه ی بعد از دقیقه ی پنجاه و هشت این کلیپ را بیش از ده بار مرور کردم! نیم ساعت منگ بودم که این لانگنر که در کل ارائه یک ساعته اش یک لبخند مختصر نزده بود، چرا قاه قاه زده است زیر خنده!

موضوع بحث هم چیز مهمی نبود! یکی از 65 متخصص امنیت حاضر در جلسه داشت راجع به پروسه تضمین کیفیت بدافزار استاکس نت سوال می پرسید! سوال کاملا جدی است! از اینکه دلیل خنده را نمی فهمم احساس حماقت می کنم! بیش از نیم ساعت!

ناگهان چیزی کشف کردم! یک چیز فرا علمی -  فرا پژوهشی! از آن چیزهایی است که اصلا انتظارش را نداری! در زمان 58:02 یک صدای پس زمینه متفاوت به گوش می رسد! و قیافه ها مثل بمب های در حال انفجار می شوند! همه خودشان را کنترل می کنند! ولی دریغ که این کنترل بیش از چند ثانیه دوام نمی یابد! و ... انفجار خنده متخصصان ارشد امنیت سیستم های کنترل صنعتی در یکی از معتبرترین کنفرانسهایشان!!!

پی نوشت 1: خدایا شکرت که این "..وز" را مایه دلخوشی مردم جهان قرار دادی!

پی نوشت 2: عنوان مطلب تزئینی است! راستش چند سال است که می خواستم مطلبی به این عنوان بنویسم! نشد! حالا آن عنوان دوست داشتنی را گذاشتم روی متنی که عنوانی برایش پیدا نکردم!

   + آفساید ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

نوستالوژی اسمارتیز!

همکارم می گوید: به نظرت آنجلیاجولی واقعا آدم خیری است؟!

می گویم: چطور؟

عکسی از فرزندان و فرزندخوانده های آنجلیا جولی نشانم می دهد!

می گویم: فکر کنم او هم نوستالوژی اسمارتیز داشته! با این بچه هایش!

   + آفساید ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

خالی بندی عظما

همکارم پشت سیستمش نشسته و داخل سایت ویکی پدیا سیر می کند و می گوید:

- بزرگترین اشتباه زندگی ام این بود که سایت ویکی پدیا را فروختم!

می گویم: هه! خریدن همچین سایتی موفقیت بزرگی برایم نبود البته!!!

   + آفساید ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۸
comment نظرات ()

دگردیسی؛ آن هم در جایی که چاره دیگری نیست!

ناف . گریه . خیس . شیر . درد . سرپایی . تاتی . حرف . فکر . دوچرخه . مداد . مدرسه . درد . خودکار . درس . بازی . سیبیل . درس . شنا . نجوم . درس . فوتبال . شریعتی . کنکور . فروپاشی . دانشگاه . درد . نقاشی . تاریخ . اینترنت . وبلاگ . پارک ملت . فروپاشی . فلسفه . طنز . روزنامه . کار . تعادل . درس . کنکور . کوه . درس . کار . ؟ . ؟ . ؟ . ... . بیب بیب بییییییییییب!

پ. ن. نرم افزاری هست که عکس جوانی آدم را می گیرد و عکس پیریش را تحویل می دهد. آن را روی عکس جوانی پدرم امتحان کردم و خوب جواب داد! لابد اگر پیر شوم یک چیزی شبیه این عکس چهارم خواهم بود! هر چند آن بالاها کمی آرد نیاز داشت!

   + آفساید ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
comment نظرات ()

Last discussion

This one was their last discussion about son's future. Father said: "Pioneers and successful men have the same conduct during their lives. All of them are unanimous in effectiveness of volition, animus and steady effort. All of them permanently pursue a strict route toward their goal. Most of them were not fortunate people. It means that they didn't reach their ultimate goal by casual attempts. So focus on your education and be innovative in this way and don't waste your life by worthless hobbies!"

Son answered: "I'm a mature man! I love my life style! I won't revise it! I like to expand my life in different aspects toward my destiny. Nothing is sacred! Nothing worth enough to focus all of time! Apparently I don't pledge in altering my life in a way that you waste yours! Period! I'll live in my seconds by whatever I like!"

P.S. I'm confused between these conflicting ideas!

   + آفساید ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

اندر احوالات روز آخر یک معلم!

امروز در قالب یک مراقب آزمون پایان ترم، نقش یک بادمجان بی خیال را به شکلی بی کم و کاست و تمام عیار بازی کردم! هر چند این نکته را هم فهمیدم همین بادمجان بودن هم برای مراقبت از دانشجویان پسر دانشگاه فنی و حرفه ای، آن هم در یک امتحان مهم پایان ترم اسلوبها و روشهای خاص خود را می طلبد. مخصوصا آنکه مراقبت شوندگان دانشجویان خودت هم نباشند!

نخست در نقش یک جنتلمن آرام و موقر، با حرکات چشم، نگاههای هرزه متقلبان را اصلاح می کردم! اصلا دوست نداشتم روحیه ایزی گوهینگم لو برود! بعد این نیش نگاهم تبدیل شد به حرکات سر! بعد تذکر شفاهی! و بعد ...

این اولین تجربه مراقب بودن در امتحان ثابت کرد که اول باید مراقب حرف زدن خودت باشی! اصولا مشکل از همانجایی شروع شد که یک متلک نصفه و نیمه به سردسته متقلبان انداختم! در کمتر از بیست ثانیه پنجاه عدد پسرخاله شش سیلندر پیدا کردم! و آنجا فهمیدم که باید خر بیارم و باقالی بار کنم! این سردسته متقلبان هم موجود بسیار جالبی بود! قبل از پاسخ دادن به هر سوال، پاسخهای شش تن از اطرافیان را با دقت چک می کرد! و زمانی که با چشم غره من مواجه می شد، دستش را روی سینه اش می گذاشت و عرض ارادتی می کرد و باز روز از نو! آن عرض ارادت مذکور در جا کار خودش را می کرد و ما چند ثانیه ای در مرام این موجود غوطه می خوردیم تا چشم غره بعد و عرض ارادت بعد!

اوایل امتحان وسواس گرفته بودم بلند شوم و ماشین حساب همه این جماعت دون را ریست کنم! ولی اواخر امتحان نسبت به برگه های تقلب A3 احساس خاصی نداشتم! همان آخرهای امتحان بلند شدم تا چشم زهری بگیرم! خواستم یک کف دست تقلب را از یکی از همین رندان بگیرم که زار زد: استاد این را لازم دارم به خدا! بیا اینها را بگیر! و از داخل جیبش یک مشت تقلب مچاله شده تحویلم داد! ... حیف که فهمیده بود قرار نیست من هیچ تقلبی را ضمیمه هیچ برگه ای کنم!

بعد از امتحان، یک جماعت مشتاق دنبالم افتاده بودند و دعا کنان به جان من و اموات و پدر و مادر و تشکر از اوج محبت و ... و تازه همانجا بود که فهمیدم عجب بادمجان-منشی برایشان نشان داده ام و خودم نفهمیده ام!

   + آفساید ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

اندر احوالات روز اول یک معلم!

اولین جلسه تدریسم بود. درس مبانی کامپیوتر برای رشته کاردانی علوم باغی! بعد از کلی مقدمه چینی و ارائه مطالب جذاب درباره کامپیوتر، منتظر اولین سوال کلاسم بودم. بعنوان اولین و آخرین سوال کلاس یکی از دانشجوها پرسید:

- استاد من کاملا با فیس بوک آشنا هستم و قبلا دیدم که چطور باهاش کار می کنن! فقط یک مشکلی که دارم این هست که وقتی سایتش رو باز می کنم، یوزر، پسورد می خواد!

پ.ن. قبول دارم که قاه قاه خندیدن در این شرایط اصلا برازنده نیست! ولی این هم برازنده نیست که بقیه بچه ها هاج و واج خنده معلمشون رو تماشا کنند!

   + آفساید ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٦
comment نظرات ()

ادغام

فکرش را بکنید؛ به جای آنکه چند تا چیز داشته باشیم، همه اش را یکی می کنیم و یک چیز در می آوریم! این وسط دیگر لازم نیست کلی اسم چیز را حفظ کنیم و فقط کافی است به جای اسم آن چند تا چیز، اسم یک چیز را یاد بگیریم! تازه حتی لازم نیست اسم همان چیز را هم یاد بگیریم. و با توجه به اینکه الان فقط یک چیز داریم، به همان می گوییم: چیز!!! به همین سادگی!

برای اثبات ادعای فوق چند مثال خدمتتان عرض می شود، براحتی می توان با در نظر گرفتن کلمه (الاغ) اسم کلی حیوان ادغامی مختلف درآورد:

مثلا شتر می شود: الاغ استیشن! شیر می شود: الاغ منشوری! اسب می شود: الاغ دانه درشت! گورخر می شود: الاغ سابقه دار! کانگرو می شود: الاغ بهبود یافته! گاو می شود: الاغ بی مسئولیت!!!

پ.ن. قسمتی از یک طنز تاریخ مصرف گذشته که قرار بود یک جایی چاپ شود!

   + آفساید ; ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٥
comment نظرات ()

رانندگی زنانه - اپیزود دوم!

پس از هجدهمین مردودی در آزمون رانندگی، او تصمیم می گیرد تا تحت نظر یک مربی دیگر مجددا  آموزش های رانندگی را بگذراند! پس از ده دقیقه رانندگی در اولین جلسه، مربی چند ایراد معمولی و یک ایراد ویژه را کشف می کند:

- خانم محترم شما اولین نفری هستید که می بینم همیشه با پای چپ ترمز می گیرید!

   + آفساید ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٢
comment نظرات ()

سوتی در خیابان

- من عاشق این ماشین آستین کوتاهم!

- آستین کوتاه؟!!!

- نه! چیز! شاسی بلند!

   + آفساید ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۸
comment نظرات ()

افکار یک اسب عصبانی!

Thoughts of an angry horse

We have a ridiculous world! Our gods are bunch of clothed monkeys! With their round funny heads and pear-shaped ears. They have four bald legs! But two of them are useless! Because their former legs have some disgusting splits in their ends!

We have a ridiculous world! These funny creatures haven't any tail! Even those idiot hens have a tail! They are really risible! Their stomach is in front of them and their back is in their backside!!! And those laughable hanging feet from their shoulders!

These wan creatures hit me everyday. And in contrast it's natural that I p.i.s.s in their water well!!! ... Everyday! We have a ridiculous world!

-------------------------------------------------------

جهان مذخرفی داریم! یک مشت میمون لباس پوشیده، شده اند خدایان ما! با آن کله های گرد خنده دار و گوشهای گلابی شکلشان! آنها چهار پای کچل دارند که دوتای آنها قابل استفاده نیست! چون آخر دو پای جلویی آنها یک سری شکاف حال به هم زن دارد!

جهان مذخرفی داریم! این مخلوقات خنده دار دم ندارند! حتی این مرغ های احمق هم حداقل یک دم را دارند! خنده دارتر آنکه شکم آنها در مقابلشان است و عقبشان پشت سرشان!!! با دو پای بانمک که از شانه هایشان آویزان است! ( این موضوعات را زیاد جدی نگیرید. چون اولا افکار یک اسب است و دوم اینکه این اسب ما کمی عصبانی است!)

این مخلوقات لاغر مردنی هر روز مرا می زنند! و در مقابل این کاملا طبیعی است که - گلاب به رویتان - من هم ب...اشم داخل چاه آبشان! ... هر روز! ...

   + آفساید ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٩
comment نظرات ()

سوتی در آزمون رانندگی - اپیزود دوم

عزم خود را جزم کرده بود تا این بار در آزمون رانندگی مردود نشود. او با اجازه افسر آزمون به خودرو نزدیک می شود و با نگاهی به عقب خودرو، در را با دست چپ باز کرده و وارد خودرو می شود. این دقیقا همان لحظه ای است که مشکل آغاز می شود. ایشان اشتباها با کله وارد ماشین شده اند! به عبارت دقیق تر دستهای سرکار خانوم روی صندلی راننده ستون شده اند و پاهایشان هنوز خارج از ماشین حضور دارند.

برای خارج شدن از این موقعیت مضحک، او با دست چپ، فرمان را می گیرد و سعی می کند تا با چرخش به سمت فرمان، پای راست خود را وارد ماشین کند. این ایده نتیجه لازم را به دنبال ندارد. و سعی در ادامه این حرکت خیلی شیک و محترمانه به نظر نمی رسد پس او به طرز هوشمندانه ای تغییر استراتژی می دهد! با دست راست بالای صندلی راننده را می گیرد و سعی می کند تا با حرکت به سمت جلو، فضای لازم برای پاها را ایجاد کند. در این میان افسر آزمون سر خود را کنار می کشد تا با سر ایشان برخورد نکند. سرانجام پس از تقلای زیاد او موفق می شود تا پای راستش را وارد خودرو کند و پس از کمی جابه جایی بر روی صندلی بنشیند! او کمی عرق کرده است. آب دهانش را قورت می دهد و سعی می کند تا از سرعت نفس نفس زدنهایش کاسته شود. به آهستگی کمربند ایمنی را می بندد و در حالی که قیافه معصومانه ای به خود گرفته است، به صورت افسر آزمون نگاه می کند و منتظر عکس العمل او می شود.

- لطفا بفرمایید بیرون!

و بدین سان هجدهمین مردودی او رقمی می خورد!

   + آفساید ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٦
comment نظرات ()

پرطرفدارترین مطالب آفساید!

امروز به نکته جالبی برخوردم. تعدادی از پستهای این وبلاگ به طرز بسیار وسیع و مضحکی در بسیاری از وبسایتها و وبلاگها کپی شده است! در ادامه نام و آدرس تعدادی از مطالب کپی شده به همراه تعداد کپی های انجام گرفته آمده است:

دانشجو در ملل مختلف                                ٧٠٠٠٠ کپی

غرغرهای یک بچه پررو                                   ٩٠٠٠ کپی

اعتراضات یک نی نی شانزده ماهه عصبانی      ١٠٠٠ کپی

عاشق عشقی و صنم کمربند مشکی             ١٣٠٠ کپی

روزگاری که همه بر چهار قابل قسمت اند         ۵٠ کپی

هرچند ارقام اشاره شده کاملا مستند نیستند و نیاز به مرور تمام صفحات ارائه شده توسط جستجوگر دارند، ولی به طور قطع درصد بالایی از این ارقام نشان دهنده کپی کاملا مشابه از یک قسمت از مطالب این وبلاگ هستند. لینک آخر به شکلی کامل تعداد کپی ها و مکانیزم جستجوگر مورد استفاده در شناسایی تعداد کپی ها را نشان می دهد.

نکته جالب تر اینجاست که پست «دانشجو در ملل مختلف» در همان تاریخ انتشار در وبلاگ، در روزنامه دانشگاه نیز منتشر شده بود. دو سال بعد از انتشار، دوباره همین مطلب با نام یک نویسنده جدید در روزنامه دانشگاه منتشر شد! بعد از انتشار این مطلب به همراه جمعی از دوستان به حضور نویسنده شرفیاب شدیم و کلی از محضرشان فیض بردیم و اسلوبهای مخلتف طنز نویسی یاد گرفتیم!!!

 

   + آفساید ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٧
comment نظرات ()

سوتی در آزمون رانندگی!

سوار ماشین افسر پلیس می شود و به فاصله چند ثانیه مدارک رانندگی اش از پنجره اتومبیل به بیرون پرتاب می شود!

قضیه از این قرار بوده که افسر آزمون پرسیده: اول چی کار می کنی؟!

و ایشان توصیه دوست صمیمی اش را به عنوان جواب سوال تحویل می دهد:

- اول! ... اول اینکه باید خونسرد باشم و نباید افسر رو به ...مم هم حساب کنم! ... نه! نه!‌ یعنی ...!

   + آفساید ; ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٤
comment نظرات ()

اگر از عافیتت سیر شدی ... زن بستان!

هر چند آب حوض ندیدیــــــــم، تا که پاچه تا کنیم

                      چندی است در مضنه ایم زنی دست و پا کنیم

گفتیـــــــم: نصف اول دین را که ساختیــــــــــــــــم

                      با ازدواج لنگ دیـــــگر آن را هوا کنیـــــــــــــــــــم

گفتند: نصف دین بهشت باشد و زن هم جهنمش

                      تــــــــــــا مغز خر نخورده؛ بیا ناشتا کنیــــــــــــم!

 

پی نوشت: و به میمنت تولد اینجانب ... این مهملات بی سر و ته را رها کنیم!

   + آفساید ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٤
comment نظرات ()

یادواره مناسبتی فراموش شده!

الان که بیشتر دقت می کنم؛ تازه یادم می افتد که پنج ماه پیش می خواستم یک جشن تولد مفصل مربوط به شش یا هفت سالگی وبلاگم بگیرم و کلی جنگولک بازی راه بیندازم و در یک پست مفصل، تصاویر مربوط به بادکنک و آتش بازی نصب کنم و از این سوتهایی که وقتی فوتش می کنی دراز می شود در کنارش قرار دهم! همین عکسهایی که در یک سیکل بسته تکان می خورند! فکرش را بکن! چه چیز معرکه ای می شد!؟

   + آفساید ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

سگ بگیردمان و جو نگیرد!

بلافاصله بعد از ارائه سمینار کلاسی؛ استاد در حالی که به شدت جوگیر شده بود، اظهار داشت که مطلب من در صورت کار بیشتر، قابلیت ارائه در یک ژورنال خارجی را دارد !!!

استاد این مطلب را با چنان قدرتی گفت و با چنان قدرتی نمره هفت از شش را برایم منظور کرد که در کمال حماقت یک هفته تمام دیگر روی همین پروژه کذایی کار کردم! ولی دریغ  بعد از یک هفته دوباره به این نتیجه رسیدم که هرگز رویم نمی شود این چرند چندبعدی را حتی به یک همایش آبدوغ خیاری داخلی بفرستم!

نتیجه اخلاقی:اعتماد به نفس کذایی چیز بسیار خوبی است! و با آن می شود گنجشک را به جای قناری به ملت قالب کرد. ولی حواسمان باشد که بعدا یادمان نرود گنجشک بود که قالب کردیم نه قناری!!!

   + آفساید ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٦
comment نظرات ()

رانندگی زنانه!

- می بینم رانندگی ات کلی بهتر شده! برای اولین بار تو چاله ننداختی!

- کدوم چاله!؟

- هیچی!

   + آفساید ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢۳
comment نظرات ()

واللا!!!

داخل اتوبوس بین شهری؛

دو ردیف جلوتر از جایی که من نشستم؛

تلفن همراه یک پسر جوان شروع به نواختن می کند؛

پسر: به! سلاااااام! آقا داوود!

اون وری: ...

پسر: خوب! چه عجب از این ورا!

اون وری: ...

پسر: عروسی؟!!! عروسی کی؟!!

اون وری: ...

پسر: خاک بر سرت!

...

پسر: ایشاللا به پای هم پیر شین!

 

   + آفساید ; ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۸
comment نظرات ()

بکشش تا نمرده

برای چند لحظه هم که شده خودتان را در موقعیت گوسفندی تجسم کنید که همین چند دقیقه پیش با یک تراکتور تصادف کرده!

این در حالیست که یک آقای چاق سیبیلو با یک چاقوی سلاخی به سمت شما می دود! و یکی فریاد می زند:

بُکُشش تا نمرده!

   + آفساید ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٠
comment نظرات ()

خودشناسی!

جدیدا مثل این بچه خرخونهایی شدم که حال آدم ازشون به هم می خوره!

   + آفساید ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

حواسهای جمع!

استاد: در این قسمت با مفهومی آشنا می شویم به نام؛ <selectivity>!

به محض اتمام این جمله، صدای خنده دانشجویان کلاس بلند می شود!

استاد با تعجب بر می گردد و از دانشجویان علت خنده را جویا می شود.

دختری از ردیف اول جواب داد: یاد سرندی پیتی افتادیم!

 

پی نوشت: این کلاسهای فوق لیسانس به قدری خشک و بی نمک است که مجبور می شدم دست به دامن خاطرات قدیمی شوم!

 

   + آفساید ; ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

همه مزه کلاس

دانشجو: استاد این مطلبی که گفتید خیلی درست نیست! ببینید ...

استاد: میشه بیشتر توضیح بدین؟!

دانشجو: نه!

   + آفساید ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۳
comment نظرات ()

خداحافظ مشهد!

در آخرین روزهای حضورم در مشهد و در حضور جمعی از دوستان اظهار شد:

دوستان اگر در طول این چند سال خوبی یا بدی از بنده دیدید....

خوب راجع بهش فکر کنید! لابد حکمتی داشته!

 

   + آفساید ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →