آفساید



هنر اتلاف وقت!

یک عصر پاییزی سرد! البته نه خیلی! اصلا دروغ چرا؟! اصلا سرد نبود! آن جمله اول را هم نوشتم چون یک نوع  جذبه روشنفکری خاص داشت! یا یک همچنین چیزی!

برعکس بیشتر مواقع؛ به شدت نیاز داشتم کمی وقت تلف کنم! و باز برعکس بیشتر مواقع؛ وقت به هیچ عنوان تلف نمی شد! و ثانیه ها مثل پنیر پیتزا کش می آمدند پدرسگها! در چنین مواقعی نگاه کردن به ویترین مغازه ها کمک زیادی به گذر زمان نمی کند. آری! الان وقتش است! استفاده از داشته های ذهنی! و نتیجه پردازش های ذهنی می گوید که یک خودپرداز خلوت انتخاب خوبی است! اصولا ما آدمها زیر چادر این خودپردازها احساس بهتری داریم! کارتهای بانکی قدیمی ام را یکی یکی امتحان می کنم. همانهایی که ته شان ده دوازده تومن بیشتر نیست! پول زیادی است! نمی دانم چرا به چشم نمی آیند! ته یکیشان نه هزار و خرده ای پول است! با وقاحت رقم ده هزار تومن را می زنم و نتیجه بدیهی است! دستگاه زبان نفهم یک بیلاخ مفهومی به آدم می دهد! رقم بعدی را امتحان می کنم؛ نه هزار تومن! و پیغام می دهد که اسکناس نه هزار تومنی نداریم! ناگهان صدای ناشناسی آرامش مرا در زیر چادر خودپرداز به هم می ریزد: آخه تو کی نه هزار تومن از خودپرداز برداشتی؟!

و من بر می گردم و به چهار کله که از یک بدن مشتق شده اند نگاه می کنم که زل زده اند به مانیتور بی کیفیت آبی رنگ خودپرداز! این چهار نفر همه ی در صف ایستادگان پشت سر من نیستند! شش هفت نفر هم پشتشان هستند که مانیتور را نگاه نمی کنند! و من لیز می خورم و چند دقیقه بعد گوشی تلفنم را نگاه می کنم و می بینم که وقت حسابی تلف شده!

   + آفساید ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٤
comment نظرات ()