آفساید



جايی بهتر از فراموشخانه خاطره!

نوزده سال پیش٬ روستای قره کند* ٬ پایکوه سهند!
 اینجا دنیای متفاوتی است!... زمستان اینجا سرد و جانکاه است و گاهی ارتفاع برف تا یک و نیم متر هم می رسد ! ده بعد از غروب جولانگاه گرگ است و سرما!... اما بهار و تابستان قره کند رویایی است! کوههای پردرخت و سبز! رود خروشان و پر از ماهی و طبیعتی بکر و بی نظیر!
من فقط ۵ سال دارم و پدر و مادرم معلم٬ مدیر و ناظم این روستای دورافتاده اند. مادرم معلم کلاسی است که پایه اول و دوم و سوم در آن تدریس می شود و پدرم در کلاس چهارم٬ پنجمی ها درس می دهد. پسران در یک نیمه کلاس و دختران در نیمه دیگر می نشینند. کلاس اولی ها ردیف های جلو٬ دومی ها وسط کلاس٬ و سومی ها در انتهای کلاس می نشینند!... تنبیه کردن مادرم منحصر به فرد است؛ او با حلقه اش بر سر کودکان متخلف می زند! اما پدر تَرکه به دستم را نمی دانم! من فقط گاهی سر کلاس مادرم می نشستم!
بیشتر کودکان ده در طول عمرشان  فقط سه ماشین را دیده بودند؛ یکی مینی بوس آبی ده٬ دیگری تراکتور حاج کریم و سومی پاترول دایی ام که گه گاه به ما سر می زد! بیشترشان با من دوستند!‌البته با کمی اغماض٬ دوستیی از نوع دوستی خاله خرسه! ترجیح می دهم زنگ تفریح را با پدر و مادرم باشم تا با حجم عظیم محبت آنان! ...و به نوعی دوری و دوستی!
فقط دو نفر از خیل آنان قدری متفاوت بودند! یکی شان مریم کلاس پنجمی! پدر سوخته یک مریم واقعی بود! تمام سال اینجانب را اندر کف آوردن یک جعبه آبرنگ(از همانی که همیشه همراهش بود) گذاشت! و آخر سر هم نیاورد! اصولا مریم ها همه سر و ته یک کرباسند!
... و دیگری عاصف! او هم کلاس پنجمی است! سنش زیاد بود! شاید هنوز هم کلاس پنجمی باشد! یک دائم المردود بی شعور! یک دیلاق بی مصرف تمام عیار! و نمی دانم چرا آنقدر از او متنفر بودم! یادم هست یکبار در کمال بی شرمی٬ پیشنهاد دادم که از کله بریده اش به جای قلک استفاده شود!... اهمیتش به خاطر کودنی یا درازی مفرطش نبود!‌ او تنها برادر دختر کدخدا بود! عشق من!!!
لیلا ۱۲ یا شاید ۱۳ ساله بود! دمپایی های سبز! انگشتان دست و پای حنا زده! شلوار آبی و سفید با نقش مربع های کنار هم! دامن مشکی با گلهای درشت! روسری سفید با گلهای قرمز و گاهی روسری مشکی با گلهای درهم ریز! سه النگوی کج و کوله! و چشمانی عمیق٬ دورنگ و آبی! و رفتاری در کمال متانت و بی نیازی! رفتاری مثل برادر بی شعورش!
چون غیرت پدرش اجازه نداده بود تحصیل کند٬ شش ماه دیرتر وجودش را درک کردم! می دانست که پدرم برای راضی کردن کدخدا خیلی سعی کرده بود. اما ...! او عصرها روی بلندی مقابل خانه شان که مشرف به مدرسه بود می نشست و شاید با حسرت به مدرسه و دشت بزرگ و کوههای بعد از آن خیره می شد! من گهگاه می توانستم دور از چشمان پدر و مادرم از تپه بالا بروم و ملاقاتش کنم!
به نظرم موجودی فوق العاده بود! کم حرفی اش آزاردهنده و زیبایی اش اغوا کننده بود! بدون ترس به گاو زرد ِشاخ بلند جلوی گله گاوها و گاومیشها ترکه می زد و براحتی زنبور عسل را در دست می گرفت! درتمام عمرم فقط یکبار یک زنبور ملکه دیدم و آن هم در دستان او! می گفت اسمش «آنا»**است! تا آنروز فکر نمی کردم هیچ موجودی غیر از مادرم را «آنا» صدا کنم! و آنروز فهمیدم که او آنای زنبورها ست! با غروب آفتاب و با ندای مادرش غازهای سمج را جمع می کرد و می رفت...! و ... می آمدم!
نمی دانم چرا! ولی یک روز گفتند عاصف دیلاق به خاطر مساله ای ناموسی او را به قصد کشت کتک زده! و در روزهای چشمان منتظر من٬‌تا روزی که ما آنجا را برای همیشه ترک گفتیم٬ تپه مشرف به مدرسه٬ رنگ لیلا را به خود ندید. 

* قره کند = ده سیاه
** آنا = مادر

   + آفساید ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢
comment نظرات ()