آفساید



متولد ماه می!

در شامگاه بيست و سوم ارديبهشت ماه سال ۶۲ و در ميان کوههای بلند و درختان سر به فلک کشيده گلابی! کودکی به دنيا می خواست بياد که نيومد! يعنی او شروع به تکان خوردن کرد. ولی ظاهرا قضيه تولد اين نوزاد٬ بيخ دار تر از آن بود که مثل بچه آدم به دنيا بيايد! او- به همراه مامانش- به بيمارستانی در تبريز منتقل شد.
پزشکی مهربان٬ با توجه به وخامت اوضاع٬ دستور به عمل سزارين می دهد. البته خطر به حدی بوده که گفته می شد به خاطر نبود امکانات٬ عمل چهار زارين و يا حتی پنج زارين انجام نشد!!! در اين ميان٬برای انجام عمل٬ رضايت نامه ولی! لازم بوده و اينجا بود که تازه يادمون اومد که پدر محترم رو با خودمون نياورديم!!! خلاصه اينکه معلوم شد ابوی محترم هم به خاطر پاره ای ماموريت شغلی٬ تا پنج شش ساعت بعد هم در دسترس نخواهد بود!! و اينطور شد که فعلا بيخيال قضيه متولد شدن شديم و گفتيم؛ ما که نه ماهی اينجا بوديم٬ اين شيش ساعت هم روش! القصه اين شيش ساعت هم گذشت و بابا آمد! آقای دکتر نامرد و بی تربيت٬ در کمال ناباوری و در همان بدو ورود٬ از ابوی بنده پرسيدن: شما بچه رو می خواين يا نه؟
البته زياد هيجان زده نشيد! لابد پدر گرامی «بله» دشمن شکنی يه آن دکتر نامرد و بی تربيت داده٬ که حالا بنده می تونم در حضور انورتون اطاله کلام کنم!
و سرانجام آن کودک بزرگ در صبحگاه ۲۴ ارديبهشت و در ميان بيخيالی محض يه مشت ماما و پرستاری که کار هر روزشون  استخراج بچه بود٬ به دنيا آمد و طبق روايات متواتر؛ او با کله به دنيا آمد! وی مانند بسياری از نوابغ در بدو تولد بسيار ضعيف بود! اما او يک تفاوت عمده با بسياری از نوابغ داشت که با وجود اميدهای زياد٬ وی بعدها هم چيز به درد بخوری نشد! البته جا داره در اين بين از دست اندر کاران اين اتفاق ميمون تشکر کنم؛ از جمله مادر مهربان و پدر عزيزم به همراه مادر بزرگ دلسوز و دکتر نامرد و همينطور پرستارهای بيخيال!
پ.ن۲: در اين خر تو خر زندگی٬ دوست واقعی دوستی است که روز تولدت را به خاطرت بياورد!

مرسی رز‌آبی

   + آفساید ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٤
comment نظرات ()