آفساید



زهد دختر همسايه!

دختری در لوای چادری مشکين از در خانه ی همسايه بغلی به در می شود! مصداق شعر: چشم! چشم؟ يه چادر! ... و فقط همين!!! او کيست آيا؟ ... او کيست که به سوی ماشين دختر همسايه خيز برداشته؟ آيا او دختر همسايه است آيا؟ ... عمراْ! دختر همسايه ی ما و چادر؟! هرگز! هرگز!
همزمان دهها فکر مشوش از ذهنم می جهد! آيا او به کسوت تصوف درآمده که اينچين پشمينه پوش شده؟! ... يا نه! شايد آخوندی بانفوذ به خواستگاری اش آمده که اينچنين جانماز آب می کشد! .. نه! نه! يحتمل مواد آرايشی اش ته کشيده و در پی تجديد خريد آنها اينچنين سر در خيابان نهاده! ( ما که نمی دانيم!! ولی مطمئناً خودش آگاه است که بدون Make up ٬ جغد نيز از زل زدن به او هراس دارد!
ناگهان لبه ی چادر زير پای دخترک گير می کند و ايشان تا مرز کله پا شدن بال بال می زند! و اينچنين چشم ما به جمال بی مثالش روشن می شود!
آخی! بچه ام آبله مرغون گرفته!

   + آفساید ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٤
comment نظرات ()