آفساید



ضدحالستان

 

 

 

 

 

 

 

*

چند روز پیش، محوطه دانشکده ...؛ آقای "ر" ( یکی از عجایب هشتگانه ) دچار این توهم می شود که خانومی دانشجو به ایشان سلام کرده، پس بلافاصله با صمیمیت خاص همیشگی جواب سلام ایشان را داده و احوالپرسی نیز می کند! فارغ از اینکه؛ خطاب سلام خانومه به دوست پسر پشت سر آقای "ر" بوده!!! آقای "ر" بدون اینکه خود را از تک و تا بیاندازد، با لبخندی ملیح و در کمال خونسردی به احوالپرسی ادامه می دهد؛ در حالیکه خانوم و آقای مذکور هاج و واج به ایشان نگاه می کنند

!

*

خونه ی مادر بزرگ! یک شب مهتابی...؛ دختر دایی چهار ساله، بعد از ربع ساعت گوش کردن به لالایی مادر بزرگ، چشمهایش را باز کرده و می گوید:" خوب دیگه! ساکت شو می خوام بخوابم

!"

*

خانوم "د" بعد از کلی شکایت از کمبود فضای درایو c چنین اظهار می کند که: درایو f ام رو خالی کردم تو Desk top چون نمی خواستم save اش کنم!!! ( از نظر این خانوم Desktop (روی میز) فضایی است مانند روی میز کامپیوتر که می توان محتویات درایوها(کشوها) را روی آن ریخته و قسمتی از Hard را خالی نمود!!!) وی بعد ها طی یک اقدام احساسی و مظلوم نمایانه اظهار داشت که عقلش مثل بچه ای پنج ساله است! و بنده در کمال بزرگواری، طی نصایحی پدرانه، با این استدلال که " نعمات الهی بطور مساوی تقسیم نشده" سعی بر دلداری ایشان داشتم! ( ولی نمی دونم چرا عصبانی شد

!)

*

در یک جمع دوستانه بر سر مقایسه ی کارت ماهواره با ریسیور مستقل ماهواره بحث می کردیم! آقای "د" به سختی مخالف خرید کارت ماهواره بود. پس از ساعتی بحث جمعی با ایشان، سرانجام او آخرین دلیل خود برای به درد نخور بودن کارت ماهواره را رو کرد: " ببینید بچه ها! کارت ماهواره تموم میشه، ولی ریسیور همیشه هست!!!!" ( خداوکیلی به جا بود ایشان را از پنجره ی همان طبقه ی سوم به پایین بیاندازیم چرا که ایشان کارت سخت افزاری ماهواره را چیزی شبیه به کارت اینترنت فرض کرده و نیم ساعت تمام مخ ما را خورده بود!!! دهنت سرویس داوود! نه ببخشید آقای "د

"!!!)

*

چند روز قبل از سفر حج خانوم مادر بزرگ مهربون ...؛ دختر خاله - محض شوخی - به مادر بزرگ گیر سه پیچ داده که بعنوان سوغاتی برای سرکار علّیه "Laptop" بخرد! و مادر بزرگ بعد از ساعتی پشت گوش انداختن، اینچنین از کوره در می رود:" برو بچه! من که سر از لوازم آرایش درنمیارم

!!!"

* [For men][+18]

شانزده یا هفده سال پیش؛ خونه ی مادربزرگ مهربون...؛ آقای پسر خاله - که در آن زمان شش هفت سال بیشتر نداشت - آخرین اختراع خود در زمینه ی انهدام سوسک را برای بقیه ی بچه های کوچکتر فامیل به نمایش می گذارد! او یک سوسک نیمه جان را روی گل برجسته ی موزاییک حیاط می گذارد! من و بقیه ی فنچولها با دهانی باز و چشمانی قلمبه منظره را تماشا می کنیم! (البته بنده از نمایی نزدیکتر) ناگهان پسر خاله با ضربه ی سنگین چکش، سوسک را منهدم می کند! همزمان من نیز حضور جسمی خارجی را در دهان خود احساس می کنم!!! چیزی نرم و گرم با طعم اسانسی ناآشنا

!!!

**********

پیشاپیش جشن نوروز را تبریک گفته و سال نو خوبی برایتان آرزومندم

 

.

 

   + آفساید ; ٤:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٥
comment نظرات ()