آفساید



Rabinhood in wonderland


« افراد به جای خود ... اسلحه ها رو بردارید ... سه تیر قلق رو خشاب گذاری کنید ... الــــــــــــــــــو! گفتم خشاب گذاری نه تیر اندازی! ... هدفگیری ... به اختیار شلیک کنید.»

اینجا میدان تیر دانشگاه پلیس تهران و اینها فرماندهان نیروی انتظامی کشور در اردوی آمادگی. ( من کیم؟!) من شاخص ترین شخص جمع، به عنوان نخودی در معیت دایی جان( استاد آموزش و آزمون اینها) دارم نیگاشون می کنم! *

البته اوضاع میدان تیر گوسفندی تر از این حرفا بود که ذکر شد و عملاً هیچگونه فرمانبرداری از مافوق مطرح نبود! - اسلحه ها رو بردارید... چرا خط سه و هفت خالیه؟ - سرهنگ... دل پیچه گرفت رفت بتکونه! سرهنگ ... هم داره چایی می خوره!

در این میان چند سوال برای محک زدن اطلاعات نظامی افسران از طرف دایی جان( استاد آموزش و آزمون و اینا) مطرح شد: - یکی " حبس نفس" رو در هنگام تیراندازی توضیح بده... - استاد! من بگم! من بگم! قبل از شلیک، نفس رو حبس می کنیم! - جداً؟!! - استاد من میگم! من حاضرم سر تیراندازی با "ام یک" شرط بزنم!!(بگیر بخواب بابا) ... - نه زحمت نکشید! خودم جواب رو می گم، در تیراندازی مدرن، قضیه ی حبس نفس به علت ازدیاد فشار خون و ضربان قلب، منتفی شده و به اجرا در نمیاد! - بههههههههههه!

اما خنده دارترین قسمت قضیه امتیازات کسب شده توسط آقایان فرماندهان بود! بطوری که با وجود ارفاق های زیاد و کاهش فاصله تیر اندازی از 25 متر به 15 متر، بهترین امتیاز کسب شده 53 از 100 بود و حتی یکی از آقایون فرمانده در کمال حرفه ای گری و طی یک عمل خداپسندانه هیچ آسیبی به سیبل نرساند!!!

زمانی که سلاح ها جمع آوری می شد به این نتیجه رسیدم که عملا تشنه تا لب چشمه رفتم و دارم تشنه برمی گردم! و همین اندیشه سبب شد که بنده سعی کردم با نگاههای یه وری این قضیه رو به دایی جان بفهمونم! و سرانجام این نگاهها() به ثمر نشست و من برای اولین بار در طول تاریخ بی افتخار عمرم، سلاح به دست گرفتم.

و اینچنین شد که یک ترمیناتور نیمه فلزی- نیمه گوشتی** با یک کلت زیگزائور 15 تیر جنگی در 15 متری یک سیبل بی گناه ایستاد و نوک مگسک را زیر خال سیاه() نشانه گیری کرد...!!!( جوگرفتگی مفرط)

اما اعلام می کنم که هیچگاه فاش نخواهم ساخت که امتیازات شلیک های من در ده تیر- بدون قلق گیری- 60 امتیاز شد که دو تیر نیز چشم خال سیاه روا در آورد! فاش نخواهم ساخت زیرا که از اتهام خالی بندی توسط عنودان تنگ نظر و حسودان بدگهر ترسانم!

*میدان تیر دانشگاه پلیس همان مکانی است که سکانس آخر سریال" خواب و بیدار"(ناتاشا) در آن فیلمبرداری شد.

**نیمه ی فلزی این ترمیناتور؛ شامل ساعت، دکمه های شلوار و کاپشن، دندانهای پر شده و جای بندهای کفشم بود!

   + آفساید ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٢٦
comment نظرات ()