آفساید



تعطیلات پیش از عید

کلاس های دودره شده، محصول مشترک دانشجویان دودره باز و اساتید باحال!

من( و بعضیای دیگه)، آخرین بازمانده ی پروژه ی "سوار شو، برو ولایت" به خاطر بیست و چهارم برج اسفند، روز امتحان میان ترم مدار!!!

عصر یه پنج شنبه ی بی حال، پای کامپیوتر بودم که یهو فنر هم اتاقی در رفت که:"بریم استخر!". - بریم! بلافاصله دو نفر از دوستان دیگه تلفنی و حضوری اعلام آمادگی کردن و دِ برو!

یه ساعتی همراه بر و بچز در امتداد طولی، عرضی، و گاها عمودی! استخر دست و پا زدیم که نمی دونم از کجا به ذهنم رسید که یک طول هم کرال پشت شنا کنم. و از اونجایی که فاصله ی همچین افکار احمقانه ای تا عمل زیاد نیست، پس فارغ از سر و صدا و مشکلات تنفسی شنای معمولی، رو به بالا شروع به دست و پا زدن کردم ( تو مایه های پیاده روی در حالیکه دستات تو جیبته و سوت می زنی!). در این بین احساس کردم که یه چیزی داره به طرف صورتم می آد...!

چشمتون روز بد نبینه! دستی معادل شش هفت کیلو گوشت بی استخون پر چرب، به شکل فجیعی رو صورتم سقوط کرد. قضیه ی بعد از تصادم بسیار بدیهیه. بنا بر قانون اول نیوتن سر بنده به همراه به معیت گردن و غیره، رفت زیر آب!

در جریان هستین که زیر سطح استخر، هوا به صورت محلول یافت می شود، و تا اونجایی یادم می آد از همون بچه گی آبشش نداشتم! ، در جریان تنفس طبیعی زیرآبی، نصف پارچ آب نوش جان کردم !!!( البته برای پرهیز از صنعت اغراق، پارچ موسوم کوچیک درنظر گرفته شود). در همون گیر و دار آب خوردن، ضربه ی دیگه ای به سرم خورد که به احتمال قریب به یقین به ضرب پای شیء دست دار مذکور، مربوط می شد. داشتم میون مرگ و موت دست وپا می زدم و تقریباً مرگ رو تو ده سانتی خودم می دیدم( یه چیزی شیبه گلابی بود) که با هزار زحمت خودم رو به لبه ی استخر رسوندم و با خیال راحت یه چند وقتی سرفه کردم.(طی این شبه سرفه ها، دل و روده و جیگر سفید و سیاه و... تا نزدیکای دهنم می اومدن و بر می گشتن).

وقتی آقای خوش هیکلی ازم معذرت خواهی کرد، دلیلی ندیدم توی دلم چند تا فحش آب نکشیده نثارش نکنم. لازم به ذکره؛ نیم تنه ی بالایی ایشون گلابی شکل ، و از زیر گلو بگیر تا زیر ناف پر از موهای پر پشت!

   + آفساید ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٢۳
comment نظرات ()