آفساید



در محضر استاد بزرگ نیا(رضی الله عنه)

همینطور که در جریان نبودین؛ یه مدتی مسافرت بودم. بالاخره هر چی باشه باید بعضی وقتا یه سری به خونه بزنی که یادشون نره یه پسری هم داشتن! تو این مدت چند تا مطلب مثلا طنز نوشته بودم ولی چون صلاحیتشون( پاستوریزه بودنشون) به تایید شورای نگهبان(خودم) نرسید،به جمع اعتصابیون (آرشیو) پیوستونده شدن!

درنتیجه برای خالی نموندن عریضه، شرح اولین کلاس درس آمارمون با" پدر آمار ایران" رو می نویسم؛

بعد از کلاس کذایی مدار، این دومین کلاسم تو این ترم بود، کلاسی که بعد از کلی سر و دست شکستن تونستیم برداریم، چرا که "بزرگ نیا" یکی از بهترین (= خوش نمره ترین) اساتید حال حاضر دانشکده است که بنا بر اعلام منابع غیر موثق بالای 70 سال سن دارن.(یعنی بایدخوش شانس باشیم که بتونیم تا آخر ترم در خدمت ایشون باشیم).

تو نگاه اول متوجه می شی که جوون تر از سنشه؛ اما وقتی صداشو می شنوی، نظرت عوض می شه؛ یه صدای آروم با نویز زیاد(مثل صدای اندی تو 150 ساله گی!!!). پیرهن سفید، شلوار خاکستری ساده، با روپوش سفید و هیکلی که از20 سانتی زیر شونه،به اندازه ی 40 درجه گوژ داره.

وارد کلاس میشه، کلاسی که بر خلاف معمول، آقایون و خانوما، یه ردیف در میون، ام . پی . تری نشستن! استاد فقط ترم جدید رو تبریک میگه و بی مقدمه میره جلوی تخته و دو تا کتاب خودش و چند کتاب دیگه رو معرفی می کنه.(البته تجربه نشون داده همون جزوه اش حتی برای گرفتن نمره ی کامل کافیه) و شروع می کنه به درس دادن: فصل اول... بخش اول... آمار توصیفی... تعاریف...

داوود با سقلمه می زنه بغلم؛ میگه: پاشو بریم جلو بشینیم... این که صداش در نمی آد.

بیراه نمی گفت چیزی زیادی از حرفاش معلوم نبود. رفتیم تو ردیف اول که کاملا خالی بود نشستیم...

چنان آهسته درس می داد که دانشجوها جیکشون در نمی اومد تا شاید صداشو بشنون. بین کلاس چند دقیقه ای از یه ماشین که کنار خیابون پارک بود صدای آهنگ می اومد:.. وای از دست این دختره...بد جوری داره دل منو می بره...وای از جادوی خنده هاش...

تمام رخ استاد تماشایی تر از نیم ُرخش بود.تمام رخی که خیلی کم دیدمش، چون که همیشه یا پشتش به ما بود یا نیم رخش. تا آخر کلاس پاککن دستش بود...همون دستی که رو انگشت یکی مونده به آخرش! یه حلقه ی ساده ی طلایی دیده می شد...اوهوووم(سرفه) ... به نظر می رسه که هنوز دارین می خونین! عرض کنم که.... هیچی دیگه ...بعدش کلاس تموم شد و موقع رفتن استاد، داوود یه خسته نباشیدی بهش گفت که این عمل پسندیده ی اون از طرف من بی پاسخ نموند: پاچه رو ول کن...جلسه اولی(با تاکید ویژه روی "پ" و"چ ").

   + آفساید ; ٦:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٢۸
comment نظرات ()