آفساید



تا حالا پیش اومده...؟

تا حالا پیش اومده به پرسپکتیو ریختتون!!! شک کنید؟ و به بهانه ی نگاه کردن به اجناس، برید جلوی شیشه ی دودی ویـترین یه مغازه وایسـید؟ و تازه بعدِ یه ساعت وارسیِ قـیافه تون تو شـیشه،متوجه بشید؛ ده- پونزده تا چشم قلنبه، از تو مغازه زل زدن به شما!!! و تازه دوزاری تون می افته که جلوی پیتزا فروشی وایسادین!!!

یا تا حالا اتفاق افتاده وسط کلاس هوس دست به آب کنید؟ و بعد در حالیکه نگاه سنگین استاد بدرقه تون می کنه؛ بی تفاوت کلاس رو به مقصد "تالار اندیشه" ترک کنید؟(تا اینجا که اتفاق افتاده) جالب اینکه وقتی با قیافه ی بشاش و نور بالا برمی گردید سر کلاس، چند نفر از دخترای ردیف اول نیششون باز بشه؟ و تن صدای خنده ی بچه ها بصورت تصاعدی زیاد بشه؟ وبعد از یه نیگا به ما تحت، متوجه بشید؛ زیپ شلوارتون بازه !!! و......بعلــــــــــــه!....... گوشه ی پیرهنتون سرشو از لای زیپ دراز کرده و مثل بقیه بهتون می خنده!!!

یا تا حالا شده؛مجری صداتون بزنه:"آقای «فلانی بهمان پور»(همراه با سوت وکف)، نفر سوم« مسابقاتِ پرتاب معلول با ویلجر!( یا یه همچین چیزی!)»..." و شما مثل اسبِ رم کرده، ذوق کنین و باز مثل همون اسبه تا پله ها یورتمه برین؟ وقتی هم به پله های جلوی سن رسیدین، یاد بالا رفتنِ "انریکو دی چیِــزا" موقع اهدای جوایز اٌسکار بـیوفـتین؟ و بخواین پله ها رو تند تند بالا برین، ولی پای صاب مرده ی چپتون گیر کنه به پله ی مادر مرده ی دومی و مثل ماست، سفره یِ زمین بشین؟...و انفجار خنده ی حضار...و دو نفر کمکتون کنن تا رو یکی از صندلی های ردیف اول، کنار آقایان ریش دار بشینین و تازه وقتی رو همون صندلی، تقدیر نامه ی کذایی رو می دن دستتون ، یادتون میآد چه دردی دارین. وبدتر اینکه؛ جمعی از حضار محترم داد بزنن: دوباره... دوباره...

تا حالا پیش اومده؟........

نـــــــــــــــه؟؟؟

برا من که پیش نیومده!!!

اینا خاطراتِ دوستانه ،البته با یه خورده" پیاز داغ" و بعد کلی "یه کلاغ،چهل کلاغ"

 

   + آفساید ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٩
comment نظرات ()