آفساید



اونترنت

چنین حکایت کنند که روزی شیخ ابو املت تبری به سـرای اندر شد و سرکی به مطبخ کشـید و گام در سرا چه ی قند عسلش نهاد...چون آوای" دینگ دینگ یاهو مسنجر" بشنید؛ داد از نهاد برآورد:

که ای فرزندم شیر مادرت را حلالت نمی کنم اگر عمر به بذله گویی با دخترکان اینترنتی تلف کنی...من این کامپیوتر را نه از بهر چت کردن برایت ستانده ام،که بل از برای این است که "ارزش سهام بورس" را استخراج کنی و دردی از تعب اقتصادی پدرت دوا کنی...ای فرزندم بدان و آگاه باش، این دخترکان شوخ ایادی استکبارند که اینباراز آستین اینترنت سربرآورده اند و چونان طراحی شده اند که به طرفة العینی تورت کنند؛... تور کردنی اسیدی!!!

...و ابن تبر که تا بدین دم با چشمانی نیمه باز به افاضات پدر گوش فرا می داد، زمزمه کنان گفت:

- بَبَم جان تو اندیشیده ای که من پَپَم؟!!!

و ابواملت چون این بشنید، اندکی سرخ و صورتی شد و بانگ برآورد:

- راز نهان دار و خمش ،که دهانت بوی سوپ له شده می دهد وآنقدر نمی فهمی که فرق شوونیزم و اگزیستانسیالیسم را بدانی...! هنوز زیر دماغت سبزنشده ،لیچارت بارمان نکن که قات می زنم فطیـــــــــر!

و چون سخن بدین جای برسید بانگ دلم دیمبویی از "همراه" ابواملت برخاست و او دست بر شال کمر نمود و اینچنین سخن بیاغازید که:

- بله....ســــــــللام...جیگر من...!!! قربون صدای قشنگت برم...!!! عزیزم...چرا زنگ نمی زنی؟...!!!

ابن تبر که از تعجب دست تو دماغ مانده بود: جانـــــــم!؟!؟!؟....چی می گه؟؟؟....کی بیـد؟؟؟

ابو املت: الو...الو...اینجا آنتن نمی ده...من میرم بیرون
...!!!

********

و اندکی بعد صدای استارت ماشین ابو املت با صدای شماره گیری مودم کامپیوتر ابن تبر در هم می آمیزد، در حالیکه هنوز انگشت ابن تبر زوایای پنهان دماغش را می کاود.

   + آفساید ; ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱
comment نظرات ()