آفساید



از استیصالیزم نیمه شبی

فقط منتظرم اول آبان امسال دوازده سالگی وبلاگم را جشن بگیرم!!

جحôهعغفقثصضشسیبلاتنمککگ/.وئدذذذذذذذذذذررزطظپپپپ

بالاخره پ این کیبورد را هم کشف کردم!

پی نوشت: این مال وقتی است که یاد وبلاگت می افتی و بلافاصله سعی می کنی جیز مهمی را داخلش بنویسی

؟.,’دذ{}ْ~ٍِىىلآـ،/:"ًَُءفإ‘÷×؛<جحôهعغفقثصضسیبلاتنمکگگژ/.وئدذرزطظپپ1234567890-

پی نوشت: قطعا این کیبورد ح سه نقطه ندارد!

   + آفساید ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٧
comment نظرات ()

رو به راهی

اوضاع روبه راه است! ولی رو به کدام راهش را باید عوض کرد!

   + آفساید ; ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٩
comment نظرات ()

برای مخاطب بی دسته!

آپدیت کردن وبلاگ اصلا کار سختی نیست! ... اصلا!

   + آفساید ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٦
comment نظرات ()

بی سر و با ته!

... با این استدلال حضرت عالی، لابد اهالی کره را هم می شود "کروی" خطاب کرد!

   + آفساید ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٤
comment نظرات ()

سه گانه ی بندآور!

آزمایش که می گویند؛ آدم یاد خون، سرنگ و بعد از تقلای بیشتر، یاد ادرار و چیزای نامربوط دیگر می افتد! این آزمایش قبل از عقد هم از این قضیه مستثنی نیست. ولی از آنجایی که شنیدن هیچوقت قابل قیاس با دیدن نیست؛در حین آزمایش به تنها چیزی که فکر می کردم همین ادرار لاکردار بود. آهان! در این بیت «جماعت یه دنیا فرقه بین دیدن و شنیدن - برید از اونا بپرسید که شنیده ها رو دیدن!!» یکی نیست به این جناب محمد اصفهانی بگوید که؛ مرد حسابی اگر برویم و قضیه را از آنهایی بپرسیم که «شنیده ها رو دیدن» که باز نمی توانیم ویدئوی مستند قضیه را از ایشان بگیریم! لابد مجبوریم دوباره بشنویم که چه می گویند که باز می شود نقیض همان مصرع اول کذا! و صد البته این انتقاد ملیح هیچ ارتباطی به ادرار نداشت!

بحث تلخ آزمایش ادرار قبل از عقد بود! اگر متاهل هستید که هیچ! ولی اگر مجردید این را از آن دست روشنگری های دست نخورده ای بدانید که حالا حالاها جای دیگری گیرتان نمی آید! اینکه «به زور»، در مقابل دوربینی که آن عضو منزوی را نشانه گرفته و بدتر از همه «سر پا» و بدتر از قبلی، «جلوی دوربین!!!» 

همین دیگر! همان شد که ما جیشمان نگرفت! اصلا چیز قابل عرضی نبود که بگیرد یا نگیرد! در همان تلاش اول سوسک شدیم! و البته در مقابل چشمان متعجبمان باقی دوستان به راحتی ظرفشان را -گاها بیشتر از حد مجاز- پر کردند! رفتیم و در حجم انبوهی آب خوردیم و برگشتیم و در تلاش دوباره هم علیرغم تار شدن جهان و گرفتگی عضلات ویژه ای در شکممان -که فقط در همان روز درکشان کردم و بس- نتیجه ای حاصل نشد! و دوباره همان پروسه ی آب خوردن تکرار شد! دم یارو گرم که به همان ده قطره ی تلاش سوم رضایت داد و بیخیال دید زدن ما شد!

   + آفساید ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

روزهای سرد خوب

وقتی لحظات کش می آیند؛ احساس می کنی مغزت مثل همیشه کار نمی کند. حتی ممکن است سر و ته کلمات گم شوند... و با همین احوالات تازه یادت می آید که چرا امسال برای ده سالگی وبلاگت چیز خاصی ننوشتی! بعد که بیشتر فکر می کنی باز دلیلش را نمی فهمی! به تاریخ روز سالگرد وبلاگت دقت می کنی؛ ایده خاصی به ذهنت نمی رسد! و اینجا همانجایی است که داشتن یک همسر باهوش به کمکت می آید! آن سالگرد تولد وبلاگ و این روز عقدکنان، تقارن میمونی داشته اند! میمونش هم مال این است که تاریخ دقیق و مشابه دو رویداد را بدانی و نتوانی یک تناظر یک به یک بین آنها برقرار کنی!

   + آفساید ; ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٥
comment نظرات ()

از مظاهر سادیسم و مازوخیسم!

تکیه کلام، چیز بدی را چاره ی دیگری نداری خب! و حتی اصلا ایده ی این پست که ایده ندارد! نه که این حد؟! نه! ناامید شدن در آن چیزهایی که من بواقع قصد بی محتوی شدن را از همان اول با ذهنم نبود. من گفتم! "دروغ چرا؟" هم گاهی تکیه کلام خودم البته نه زیاد و گفتنش از اعتماد به نفس آدم را می خورد! و سبک جدیدی در است! ...

عمه هم چیز خوبیست!

   + آفساید ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٥
comment نظرات ()

آدمها و کلاغها

کله های دو همکار داخل مانیتورهایشان است و با جدیت مشغول کارند!

همکار1: کاش تو غار زندگی می کردم...

همکار2: چی؟!

همکار1: غار غار!

همکار2: چرا غار غار می کنی؟

کماکان کله های دو همکار داخل مانیتورهایشان است و با جدیت مشغول کارند!

   + آفساید ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٤
comment نظرات ()

مخاطرات مخابرات

از آن تیترهایی که هیچ ربطی به پست زیرش ندارد!!!

   + آفساید ; ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱۸
comment نظرات ()

وقتی آرزو می کنی دو ماه از زندگیت را زندگی نمی کردی!

به نظرم اینهایی که می گویند؛ فقط سه، هفت یا ده روز اول آموزشی سربازی سخت است، بعد از همان سه، هفت یا ده روز بی حس می شوند لابد!

دوره ی آموزشی سربازی به شکلی یکنواخت، فرسایشی، دل به هم زن و افزایشی سخت است! یاد عباس تپل؛ همسنگرمان بخیر! سنگر می کندیم! او کلافه می شد و گوشه ی سنگر می نشست! نصف سنگر داخلش آوار می شد! من بلند می شدم و چشم در چشم نگاهش می کردم و مردمک چشمش شعاع یک متری اطراف سرم را گز می کرد!

   + آفساید ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢٦
comment نظرات ()

سالی که نکوست با این چیزها شروع نمی شود!

دیگر پخته شده ایم! بعضی ها لبهای آدم را نشانه می روند و اگر تیز نباشی به هدفشان می رسند! و بعد باید خیسی آب دهانشان را از کنار لبت پاک کنی! آن روی سکه چیز دیگری است. نمی دانم آدمهایی که ته ریش چخماقی دارند، آدمهای گرم و خوش بوسی هستند یا برعکس؟! به بیانی دیگر و به شکل دقیق و موجز و مفید؛ گه به گور کسی که رسم مزخرف روبوسی عید را باب کرد! این بابا هر کسی که بوده؛ به ضرس قاطع یک هموس-ک-ژوال آینده نگر بوده! تاریخ ما هم که مذکر است! نشان به آن نشان که یک کتاب تاریخ دیدم به همین اسم؛ تاریخ مذکر!!... بگذریم!

تا همین سیزده به در سال قبل یادم بود ها! همین تاکتیک «آقا من سرما خوردم که روبوسی نمی کنم» را می گویم! حیف که در اواخر یکی از عید دیدنی های نهایی پربوسناکمان (به ضم پ) به ذهنم رسید. و ناشکری چرا!؟ دقیقا به موقع هم به ذهنم رسید! جایی که یکی از همین ته ریش چخماقی هایی که نمی دانم نوه خاله بابایم است یا شوهر نوه زن دوم شوهر عمه ام که یک جورهایی پسر خاله بابایم هم می شود! است! ... یا شاید هم بود! ... سرتان را درد نیاورم! مخلص کلام اینکه؛ ایضا گه به گور تاکتیک کذایی! یارو نه گذاشت و نه برداشت و در جواب تاکتیک خردمندانه ما سه تا ماچ آبدار حواله کرد و فرمود: هر چه از دوست رسد نیکوست!

   + آفساید ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۸
comment نظرات ()

هم؟!

می گفت: وقتی بچه بودم، به اندازه یک عدس مرگ موش خوردم و طوریم نشد!

و گفتم: مطمئنی طوریت نشده؟!

پی نوشت: و در همین لحظه که من نوشتن این پست را به اینجا می رسانم، نگاه عمیقی به افق بیرون پنجره اتاقم می اندازم و به کلمات کلیدی پست فکر می کنم که ناگهان کبوتری خاکستری رنگ خط نگاه عمیقم را قطع می کند و روی یک برآمدگی نمای ساختمان می نشیند و پی پی می کند! او این کار را در سه وعده انجام می دهد. یک مجموعه پی پی  پدر و مادر دار! از همانها که بعدش احساس می کنی کبوتر کوچکتر از قبل شده! نگاهی به من می اندازد و خودش را می زند به آن راه! پرهایش را پوش می دهد. به نظرم دارد ادای این کارآگاههای دوزاری را در می آورد که یقه کتشان را بلند می کنند و تا دماغ در داخل یقه شان فرو می روند و احساس می کنند خیلی مرموز شده اند و انگار نه انگار که همین چند ثانیه قبل ریده اند! یاد مرحوم «جهانگرد» عموی ممول افتادم! و نمی دانم کدام خری این ویرایشگر پرشین بلاگ را اختراع کرده! نیم ساعت است دارم دنبال گیومه بسته می گردم!

   + آفساید ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

هنر اتلاف وقت!

یک عصر پاییزی سرد! البته نه خیلی! اصلا دروغ چرا؟! اصلا سرد نبود! آن جمله اول را هم نوشتم چون یک نوع  جذبه روشنفکری خاص داشت! یا یک همچنین چیزی!

برعکس بیشتر مواقع؛ به شدت نیاز داشتم کمی وقت تلف کنم! و باز برعکس بیشتر مواقع؛ وقت به هیچ عنوان تلف نمی شد! و ثانیه ها مثل پنیر پیتزا کش می آمدند پدرسگها! در چنین مواقعی نگاه کردن به ویترین مغازه ها کمک زیادی به گذر زمان نمی کند. آری! الان وقتش است! استفاده از داشته های ذهنی! و نتیجه پردازش های ذهنی می گوید که یک خودپرداز خلوت انتخاب خوبی است! اصولا ما آدمها زیر چادر این خودپردازها احساس بهتری داریم! کارتهای بانکی قدیمی ام را یکی یکی امتحان می کنم. همانهایی که ته شان ده دوازده تومن بیشتر نیست! پول زیادی است! نمی دانم چرا به چشم نمی آیند! ته یکیشان نه هزار و خرده ای پول است! با وقاحت رقم ده هزار تومن را می زنم و نتیجه بدیهی است! دستگاه زبان نفهم یک بیلاخ مفهومی به آدم می دهد! رقم بعدی را امتحان می کنم؛ نه هزار تومن! و پیغام می دهد که اسکناس نه هزار تومنی نداریم! ناگهان صدای ناشناسی آرامش مرا در زیر چادر خودپرداز به هم می ریزد: آخه تو کی نه هزار تومن از خودپرداز برداشتی؟!

و من بر می گردم و به چهار کله که از یک بدن مشتق شده اند نگاه می کنم که زل زده اند به مانیتور بی کیفیت آبی رنگ خودپرداز! این چهار نفر همه ی در صف ایستادگان پشت سر من نیستند! شش هفت نفر هم پشتشان هستند که مانیتور را نگاه نمی کنند! و من لیز می خورم و چند دقیقه بعد گوشی تلفنم را نگاه می کنم و می بینم که وقت حسابی تلف شده!

   + آفساید ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٤
comment نظرات ()

چیزهای پیچ دار؛ پیچ های چیزدار!

یک ساعت مارک فلان خریده بود؛ صدهزار تومن و بعد نمی دانم چه شد که رفت و یک ساعت مارک بهمان خرید؛ چهارصد هزار تومن! این قضیه مهم نیست البته! قضیه از آنجایی شروع شد که در یک شب معمولی که او درباره ضدضربه بودن و ضدحرارت بودن و چند تا ضد و نقیض دیگر ساعتش صحبت می کرد، درباره ضدآب بودنش پرسیدم! نگاه عاقل اندر سفیهی در من انداخت و پوزخندی زد! گفتم: مطمئنی؟! حاضری امتحانش کنی!؟

مثل فیلسوفها عمیق شد و گفت: نه!‌ ولی مطمئنم!

متاسفانه اینجور مواقع من ول کن قضیه نمی شوم! و سرانجام او بلند می شود و  به جای ساعت چهارصدهزارتومانی اش، ساعت صدهزارتومنی اش را داخل یک لیوان پر از آب می اندازد و لیوان را به من می دهد! (البته لیوان کاملا پر نبود! ولی ما کلا نیمه پر را می بینیم!!) و در ادامه من نظاره گر عروج حبابهای هوا از گوشه ساعت می شوم! کمی صبر می کنیم و خیال می کنیم که این حبابها مال درز و دول (به فتح دال و واو!) بندهای ساعت است! ولی زهی خیال باطل! فی الفور ساعت را از لیوان پر از آب در می آورد. (و لازم به ذکر نیست که لیوان کاملا پر نبود! همان حکایت نیمه پر و خوشبینی و این چرندیات است!)

با یک عدد پیچ گوشتی به جان پیچ های پشت ساعت می افتد! حسابی سفتشان می کند و می اندازد داخل لیوان و دیگر هیچ حبابی دیده نمی شود! ساعت چهارصدهزار تومنی را می آورد و با همان پیچ گوشتی کذا به جان پیچ های ساعت جدید می افتد و خوب سفتشان می کند! و افسوس که کمی زیادی خوب سفتشان می کند! و یکی از پیچ های ساعت می شکند!

قیافه اش به کل تغییر می کند! نکته اولی که به ذهن می رسد آن است که؛ گارانتی اش که به همان دو حرف اولش می رود! یک ساعت به ساعت زل می زند و بعد با پیچ گوشتی کذا پیچ های ساعت را باز می کند و موتور کوچک ساعت را از داخلش در می آورد! پیچ از بد جایی شکسته! ساعت را دوباره سرهم می کند و به جای پیچ چهارم چسب قطره ای می ریزد! البته این در شرایطی است که در تمام این مدت من مثل یک موسیقی زمینه این جمله را مدام تکرار می کنم که: بهتر است این را به یک ساعت ساز نشان دهی!

ولی او گوشش به این حرفها بدهکار نیست! چسب قطره ای را می ریزد و گویا کمی زیادتر از حد دلخواه! کارش تمام می شود و من یادش می اندازم که؛ اگر بخواهی باطری اش را عوض کنی چه!؟ و غم بزرگی به سراغش می آید و زنگ می زند به نمایندگی و قیمت قاب و بند به هم چسبیده ساعت را می پرسد و قیمتی در حدود دویست هزار تومن می شنود و او بقیه روز را به یک جا زل زده و به دویست هزار تومن فکر می کند!

و من بعنوان حسن ختام به او می گویم که؛ دعا کن بعضی چیزها پیچ ندارند! والا اولین اتفاقی که برایت می افتاد این بود که عقیم می شدی!!!

   + آفساید ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱۱
comment نظرات ()

گربه نامه!

تهران یک شهر خاص است! یک شهر خاص با گربه های خاص! این را می شود در همان نگاه اول فهمید! اینجا گربه ها شخصیت دارند! انگار اندازه آدمها می فهمند و یا شاید کمی هم بیشتر! گربه های اینجا جلسات منظم دارند! نظمشان از آن جنس نظم های آدمها نیست که الگو داشته باشد و با همان الگو بتوانی جلسه بعدیشان را حدس بزنی! گربه های اینجا لابی های خودشان را دارند. می توانند یک قربانی مظلوم گیر بیاورند و نیمکتش را محاصره کنند! حواسشان هست همان قدر از هوش مستترشان را برای آدمهای احمق عرضه کنند که آدمها نترسند! این جانوران تقسیم کار می کنند! به موقع لوس می شوند و به موقع وحشی! حتی حواسشان به طرز راه رفتن و طرز نشستنشان هست.

گربه های اینجا آدم را روانکاوی می کنند! اگر به خاطر یک جهش و حضور نامانوس از گربه ای بترسی، طرز رفتارش با تو خیلی متفاوت تر از زمانی است که با اعتماد به نفس از کنارش رد می شوی! اصلا از فاصله ده متری می توانند حدس بزنند که تو می خواهی یک لگد به زیر شکمش بزنی یا اینکه نوازشش کنی!

بعضی وقتها جوری بالا و پایینت را برانداز می کنند که انگار همه گندکاری های گذشته ات را می دانند! بعد ممکن است سرش را تکان دهد و برود! و تو می مانی و این توهم که این گربه دو وجبی هم قضیه را فهمید!!!

پ.ن. و این پست به مناسبت نه سالگی وبلاگ است!

   + آفساید ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱
comment نظرات ()

پیشاپیشانه!

خیلی که نمی نویسی، وسواس نوشتن می گیری! گفتم چیزی بنویسم که نوشته باشم! البته نه اینکه صرفا بنویسم که نوشته باشم. چند روز دیگر نه سالگی وبلاگ است! گفتیم یک چیزی قبلش بنویسیم، بعد نیایند بگویند این سالی یکبار اینجا چیز می نویسد و همان هم می شود سالگرد وبلاگ!

   + آفساید ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٤
comment نظرات ()

هفت واقعیت در هفت دقیقه!

 خرها بیشتر از اسبها می فهمند! این یک واقعیت انکارناپذیر است. اگر این ادعای بدیهی را قبول ندارید؛ پس لابد یا با خرها خوب محشور نبودید یا با اسبها یا با هیچکدام از آنها و یا شاید با هر دوی آنها!!! و این یک پارادوکس است! خیلی هم بد است! به هر صورت در هر چهار حالت هم خیالی نیست! و صورت تز ما ثابت می شود. علامت تعجب هم نمی گذارم دیگر! علامت تعجب مال نویسنده های تازه کاری است که تراژدی می نویسند و آخر جملاتشان علامت تعجب می گذارند و فکر می کنند طنز نوشته اند! حالا کار که به اینجا رسید؛ اجازه دهید یک واقعیت دیگر را بی پرده و بی ادعا در طبق اخلاص قرار دهم؛ خر موجودیتی تاثیرگذار در عرصه های مختلف تاریخی، فرهنگی و جامعه شناختی جامعه بشری است. این حرف یک گنده گوزی ساختارشکنانه نیست! نشان به آن نشان که یک اقتصاد دان گفته؛ حرکت یک ماهی در گوشه اقیانوس هند در تغییرات شاخص بورس کانادا موثر است یا یک همچین چرندی! حالا تو بیا و حرکت یک ماهی را مقایسه کن با موجودیت تاریخ ساز خر! بله خر! بی پرده می گویم؛ خر!

حیف که بیشترتان یک مشت بچه شهری خر ندیده اید! و الا دعوتتان می کردم به مشاهده و درک چشمان معصوم و خمار یک خر بارکش! به روح مرحوم حاج محمود بقال یک عمق استراتژیکی در ورای نگاه خمار یک خر نهفته است. انگار کن دوربینی را که از دور به چشم خمار یک خر نزدیک می شود و نزدیک می شود و نزدیک می شود! و بعدش می رود داخل آن! خیلی به منظره بعدی فکر کردم! به قطعه ای از بهشت فکر کردم! یا یک چیز مثل بهشت که در فضای عمیق داخل چشم یک خر نهفته بود. یک راهروی شیشه ای با ستون های مرمرینی که در امتداد سمت راستش ردیف شده اند و به آب روانی که در امتداد سمت چپ راهروی شیشه ای روان است. آن دورها مناظر خوشرنگی از طبیعت بکر موج می زند! این جمله آخرم خیلی خز بود! اصلا به یکی از این مناظر زیبایی که گاه و بیگاه به ایمیلت می فرستند فکر کن! به همان ایمیلی که زیرش کلی چیزهای بیربط را تبلیغ می کنند! و به چند آهوی زیبا فکر کنید که در آن گوشه پایین منظره می چرند! نه! به چند آهوی زیبا فکر نکنید! آخر چه معنی دارد برای اثبات عظمت یک خر؛ داخل چشمش مفهوم مبتذل آهو را فرو کنید! به جایش به چند خر شیشه ای در کنار راهروی مرمرین فکر کنید! منطقی تر است. چون به هر حال چند خر که در گوشه یک منظره طبیعی می چرند خیلی با مفاهیم زیبایی شناختی معمول سازگار نیستند! چرا اینطوری نگاهم می کنید!؟ من که یک طرفدار حقوق خرها نیستم! عاشقشان هم نیستم. صرفا دارم یک سری واقعیت ها را بیان می کنم! واقعیت ها! و نه حقیقت ها! به چشم خمار خرمان بر می گردیم! منظره دومی که به آن فکر کردم فضایی رویایی از ستارگان و کهکشانها بود. دوربین همانطور آهسته آهسته در گوشه و کنار چشم خر سیر می کند و کهکشانها و سیاره هایی که همه شان مثل سیاره زحل هستند را نمایش می دهد.و صد البته دوربین نباید چیزی را نمایش دهد کار دوربین چیز دیگری است. و نمی دانم چرا در بادی امر این جمله خیلی احمقانه به نظر نمی رسد. اصلا ولش کن! همان اول گفتم که این تصاویر ذهنی سطحی و فانتزی عمق واقعیت موجود در چشم خمار یک خر بارکش را نشان نمی دهد! یک عنصر مرموز را در ورای چشم یک خر تصور کنید! ابهام؛ واقعیت های احمقانه را باورپذیرتر می کند.

راستش انتقال این همه واقعیات بصورت یکجا برای یک مینیمال نویس گشاد کار طاقت فرسایی بود پس لطفا منتظر یک پایان کوبنده و یا یک نتیجه گیری محیرالعقول نباشید و از واقعیات موجود لذت ببرید!

   + آفساید ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٩
comment نظرات ()

قیژقیژ!

بین خودمان بماند! یکی از تفریحات سالمی که در سر کار انجام می دهم؛ انداختن کاغذ باطله در دستگاه کاغذخردکن آزمایشگاه و گوش دادن به صدای قیژقیژ آن است!

   + آفساید ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٢
comment نظرات ()

توجیه آبگوشتی!

مجری؛ سخنرانان کنفرانس را معرفی می کند؛ دکتر فلانی؛ دکتر بهمانی و دکتر آفساید!!!

خم می شوم و در گوش دکتر فلانی می گویم؛ من دکتر نیستم ها! می گوید: بیخیال! من و دکتر بهمانی هم دکتر نیستیم؛ دانشجوی دکتراییم!!!

پ.ن. به حضار محترمی فکر می کردم که حسابی اسکول فرض شده بودند!

   + آفساید ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٩
comment نظرات ()

تست حماقت

طبق معمول اوقاتی که در آزمایشگاه، یافته های خنده دار اینترنت گردیمان را به همدیگر نشان می دهیم؛ این تصویر را به همکارم نشان دادم!

پس از کمی فکر کردن و سبک سنگین کردن نکات احتمالی داخل تصویر، می گوید: هه! راست میگه! سکه صد دلاری نداریم اصلا!!!

می گویم: پس این تست درست کار می کند!

پس از یک توضیح کوتاه؛ چند دقیقه ی بعد را فقط می خندد!

   + آفساید ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٩
comment نظرات ()

زمانی که سواد باعث سربلندی آدم می شود!

روی نیمکت پارک نشسته بودم که مرد میانسالی نزدیکم شد و پرسید: شما انگلیسی بلدید؟!

پس از شنیدن جواب مثبت؛ گوشی تلفن همراهش را نشانم داد و خواست تا یک اس ام اس برایش ترجمه کنم! گوشی را گرفتم. پیامکی بود با این مضمون:

Salam! Man emshab nemiyam khune!

برایش ترجمه کردم!!!

پ.ن. این سواد انگلیسی کلا چیز خوبی است! به درد می خورد!

   + آفساید ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱۱
comment نظرات ()

آنفولانزای آبکی!

می گوید: سرما خورده ام و حالم خیلی بد است!

می گویم: این وقت سال سرما کجا بود که تو بخوری؟!

می گوید: نمی دانم! بدشانسی است دیگر! آهان! راستی اسهال با نشستن روی چمن هم منتقل می شود!؟

   + آفساید ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳
comment نظرات ()

خارهای الجزایر!

یکی از مزایای تنهایی آن است که می توانی درب توالت را باز بگذاری و به افق های دورتری بیاندیشی!

پ. ن. بدعت جدیدی است! عنوان مطلب یکی از اولین تراژدی هایی بود که خواندم!

   + آفساید ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳٠
comment نظرات ()

بعد سوم حماقت!

عصر یک روز غیر تعطیل است و بعد از چهار ساعت پیاده روی، آدم در خلسه ای فرو می رود که چرت و پرت گفتن برایش لذت بخش می شود!سرش درد گرفته! از جیبش یک قرص آبی رنگ در می آورد و دنبال یک بطری آب معدنی می گردد! طبیعی است که به این راحتی پیدا نمی شود! از جلوی یک مغازه ادکلن فروشی رد می شویم. می پرسد: با ادکلن می شود قرص خورد!؟ فکر می کند که حرف خیلی چرتی گفته! می گویم: می شود! قرص را قورت می دهی و ادکلن را می زنی به زیربغلت!

یک نگاه عاقل اندر سفیه می کند. ولی من با دستی بر زیر چانه کمی بیشتر فکر می کنم و ادامه می دهم: البته مطمئن نیستم بشود! تا حالا چنین کاری نکرده ام!

   + آفساید ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۳
comment نظرات ()

افاضات آقای نانوا!

آقای نانوا در تبلیغ نان بربری اش می گوید: نیگا! مثل تبلت می مونه!

   + آفساید ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٢
comment نظرات ()
← صفحه بعد