اندر احوالات روز آخر یک معلم!
امروز در قالب یک مراقب آزمون پایان ترم، نقش یک بادمجان بی خیال را به شکلی بی کم و کاست و تمام عیار بازی کردم! هر چند این نکته را هم فهمیدم همین بادمجان بودن هم برای مراقبت از دانشجویان پسر دانشگاه فنی و حرفه ای، آن هم در یک امتحان مهم پایان ترم اسلوبها و روشهای خاص خود را می طلبد. مخصوصا آنکه مراقبت شوندگان دانشجویان خودت هم نباشند!
نخست در نقش یک جنتلمن آرام و موقر، با حرکات چشم، نگاههای هرزه متقلبان را اصلاح می کردم! اصلا دوست نداشتم روحیه ایزی گوهینگم لو برود! بعد این نیش نگاهم تبدیل شد به حرکات سر! بعد تذکر شفاهی! و بعد ...
این اولین تجربه مراقب بودن در امتحان ثابت کرد که اول باید مراقب حرف زدن خودت باشی! اصولا مشکل از همانجایی شروع شد که یک متلک نصفه و نیمه به سردسته متقلبان انداختم! در کمتر از بیست ثانیه پنجاه عدد پسرخاله شش سیلندر پیدا کردم! و آنجا فهمیدم که باید خر بیارم و باقالی بار کنم! این سردسته متقلبان هم موجود بسیار جالبی بود! قبل از پاسخ دادن به هر سوال، پاسخهای شش تن از اطرافیان را با دقت چک می کرد! و زمانی که با چشم غره من مواجه می شد، دستش را روی سینه اش می گذاشت و عرض ارادتی می کرد و باز روز از نو! آن عرض ارادت مذکور در جا کار خودش را می کرد و ما چند ثانیه ای در مرام این موجود غوطه می خوردیم تا چشم غره بعد و عرض ارادت بعد!
اوایل امتحان وسواس گرفته بودم بلند شوم و ماشین حساب همه این جماعت دون را ریست کنم! ولی اواخر امتحان نسبت به برگه های تقلب A3 احساس خاصی نداشتم! همان آخرهای امتحان بلند شدم تا چشم زهری بگیرم! خواستم یک کف دست تقلب را از یکی از همین رندان بگیرم که زار زد: استاد این را لازم دارم به خدا! بیا اینها را بگیر! و از داخل جیبش یک مشت تقلب مچاله شده تحویلم داد! ... حیف که فهمیده بود قرار نیست من هیچ تقلبی را ضمیمه هیچ برگه ای کنم!
بعد از امتحان، یک جماعت مشتاق دنبالم افتاده بودند و دعا کنان به جان من و اموات و پدر و مادر و تشکر از اوج محبت و ... و تازه همانجا بود که فهمیدم عجب بادمجان-منشی برایشان نشان داده ام و خودم نفهمیده ام!
اندر احوالات روز اول یک معلم!
اولین جلسه تدریسم بود. درس مبانی کامپیوتر برای رشته کاردانی علوم باغی! بعد از کلی مقدمه چینی و ارائه مطالب جذاب درباره کامپیوتر، منتظر اولین سوال کلاسم بودم. بعنوان اولین و آخرین سوال کلاس یکی از دانشجوها پرسید:
- استاد من کاملا با فیس بوک آشنا هستم و قبلا دیدم که چطور باهاش کار می کنن! فقط یک مشکلی که دارم این هست که وقتی سایتش رو باز می کنم، یوزر، پسورد می خواد!
پ.ن. قبول دارم که قاه قاه خندیدن در این شرایط اصلا برازنده نیست! ولی این هم برازنده نیست که بقیه بچه ها هاج و واج خنده معلمشون رو تماشا کنند!
ادغام
فکرش را بکنید؛ به جای آنکه چند تا چیز داشته باشیم، همه اش را یکی می کنیم و یک چیز در می آوریم! این وسط دیگر لازم نیست کلی اسم چیز را حفظ کنیم و فقط کافی است به جای اسم آن چند تا چیز، اسم یک چیز را یاد بگیریم! تازه حتی لازم نیست اسم همان چیز را هم یاد بگیریم. و با توجه به اینکه الان فقط یک چیز داریم، به همان می گوییم: چیز!!! به همین سادگی!
برای اثبات ادعای فوق چند مثال خدمتتان عرض می شود، براحتی می توان با در نظر گرفتن کلمه (الاغ) اسم کلی حیوان ادغامی مختلف درآورد:
مثلا شتر می شود: الاغ استیشن! شیر می شود: الاغ منشوری! اسب می شود: الاغ دانه درشت! گورخر می شود: الاغ سابقه دار! کانگرو می شود: الاغ بهبود یافته! گاو می شود: الاغ بی مسئولیت!!!
پ.ن. قسمتی از یک طنز تاریخ مصرف گذشته که قرار بود یک جایی چاپ شود!
رانندگی زنانه - اپیزود دوم!
پس از هجدهمین مردودی در آزمون رانندگی، او تصمیم می گیرد تا تحت نظر یک مربی دیگر مجددا آموزش های رانندگی را بگذراند! پس از ده دقیقه رانندگی در اولین جلسه، مربی چند ایراد معمولی و یک ایراد ویژه را کشف می کند:
- خانم محترم شما اولین نفری هستید که می بینم همیشه با پای چپ ترمز می گیرید!
سوتی در خیابان
- من عاشق این ماشین آستین کوتاهم!
- آستین کوتاه؟!!!
- نه! چیز! شاسی بلند!
افکار یک اسب عصبانی!
Thoughts of an angry horse
We have a ridiculous world! Our gods are bunch of clothed monkeys! With their round funny heads and pear-shaped ears. They have four bald legs! But two of them are useless! Because their former legs have some disgusting splits in their ends!
We have a ridiculous world! These funny creatures haven't any tail! Even those idiot hens have a tail! They are really risible! Their stomach is in front of them and their back is in their backside!!! And those laughable hanging feet from their shoulders!
These wan creatures hit me everyday. And in contrast it's natural that I p.i.s.s in their water well!!! ... Everyday! We have a ridiculous world!
-------------------------------------------------------
جهان مذخرفی داریم! یک مشت میمون لباس پوشیده، شده اند خدایان ما! با آن کله های گرد خنده دار و گوشهای گلابی شکلشان! آنها چهار پای کچل دارند که دوتای آنها قابل استفاده نیست! چون آخر دو پای جلویی آنها یک سری شکاف حال به هم زن دارد!
جهان مذخرفی داریم! این مخلوقات خنده دار دم ندارند! حتی این مرغ های احمق هم حداقل یک دم را دارند! خنده دارتر آنکه شکم آنها در مقابلشان است و عقبشان پشت سرشان!!! با دو پای بانمک که از شانه هایشان آویزان است! ( این موضوعات را زیاد جدی نگیرید. چون اولا افکار یک اسب است و دوم اینکه این اسب ما کمی عصبانی است!)
این مخلوقات لاغر مردنی هر روز مرا می زنند! و در مقابل این کاملا طبیعی است که - گلاب به رویتان - من هم ب...اشم داخل چاه آبشان! ... هر روز! ...
سوتی در آزمون رانندگی - اپیزود دوم
عزم خود را جزم کرده بود تا این بار در آزمون رانندگی مردود نشود. او با اجازه افسر آزمون به خودرو نزدیک می شود و با نگاهی به عقب خودرو، در را با دست چپ باز کرده و وارد خودرو می شود. این دقیقا همان لحظه ای است که مشکل آغاز می شود. ایشان اشتباها با کله وارد ماشین شده اند! به عبارت دقیق تر دستهای سرکار خانوم روی صندلی راننده ستون شده اند و پاهایشان هنوز خارج از ماشین حضور دارند.
برای خارج شدن از این موقعیت مضحک، او با دست چپ، فرمان را می گیرد و سعی می کند تا با چرخش به سمت فرمان، پای راست خود را وارد ماشین کند. این ایده نتیجه لازم را به دنبال ندارد. و سعی در ادامه این حرکت خیلی شیک و محترمانه به نظر نمی رسد پس او به طرز هوشمندانه ای تغییر استراتژی می دهد! با دست راست بالای صندلی راننده را می گیرد و سعی می کند تا با حرکت به سمت جلو، فضای لازم برای پاها را ایجاد کند. در این میان افسر آزمون سر خود را کنار می کشد تا با سر ایشان برخورد نکند. سرانجام پس از تقلای زیاد او موفق می شود تا پای راستش را وارد خودرو کند و پس از کمی جابه جایی بر روی صندلی بنشیند! او کمی عرق کرده است. آب دهانش را قورت می دهد و سعی می کند تا از سرعت نفس نفس زدنهایش کاسته شود. به آهستگی کمربند ایمنی را می بندد و در حالی که قیافه معصومانه ای به خود گرفته است، به صورت افسر آزمون نگاه می کند و منتظر عکس العمل او می شود.
- لطفا بفرمایید بیرون!
و بدین سان هجدهمین مردودی او رقمی می خورد!
پرطرفدارترین مطالب آفساید!
امروز به نکته جالبی برخوردم. تعدادی از پستهای این وبلاگ به طرز بسیار وسیع و مضحکی در بسیاری از وبسایتها و وبلاگها کپی شده است! در ادامه نام و آدرس تعدادی از مطالب کپی شده به همراه تعداد کپی های انجام گرفته آمده است:
اعتراضات یک نی نی شانزده ماهه عصبانی ١٠٠٠ کپی
عاشق عشقی و صنم کمربند مشکی ١٣٠٠ کپی
روزگاری که همه بر چهار قابل قسمت اند ۵٠ کپی
هرچند ارقام اشاره شده کاملا مستند نیستند و نیاز به مرور تمام صفحات ارائه شده توسط جستجوگر دارند، ولی به طور قطع درصد بالایی از این ارقام نشان دهنده کپی کاملا مشابه از یک قسمت از مطالب این وبلاگ هستند. لینک آخر به شکلی کامل تعداد کپی ها و مکانیزم جستجوگر مورد استفاده در شناسایی تعداد کپی ها را نشان می دهد.
نکته جالب تر اینجاست که پست «دانشجو در ملل مختلف» در همان تاریخ انتشار در وبلاگ، در روزنامه دانشگاه نیز منتشر شده بود. دو سال بعد از انتشار، دوباره همین مطلب با نام یک نویسنده جدید در روزنامه دانشگاه منتشر شد! بعد از انتشار این مطلب به همراه جمعی از دوستان به حضور نویسنده شرفیاب شدیم و کلی از محضرشان فیض بردیم و اسلوبهای مخلتف طنز نویسی یاد گرفتیم!!!
سوتی در آزمون رانندگی!
سوار ماشین افسر پلیس می شود و به فاصله چند ثانیه مدارک رانندگی اش از پنجره اتومبیل به بیرون پرتاب می شود!
قضیه از این قرار بوده که افسر آزمون پرسیده: اول چی کار می کنی؟!
و ایشان توصیه دوست صمیمی اش را به عنوان جواب سوال تحویل می دهد:
- اول! ... اول اینکه باید خونسرد باشم و نباید افسر رو به ...مم هم حساب کنم! ... نه! نه! یعنی ...!
غرب نزدگی!
آیا هیچگاه به انگشت شست افراشته زیر اسم وبلاگ نویس بعد از هر پست دقت کرده اید؟! خوشبختانه در مقابل این عمل شنیع!!! سرویس دهنده وبلاگ، عبارت ‹می پسندم› درج شده است که قدری از قباحت موضوع می کاهد!
اگر از عافیتت سیر شدی ... زن بستان!
هر چند آب حوض ندیدیــــــــم، تا که پاچه تا کنیم
چندی است در مضنه ایم زنی دست و پا کنیم
گفتیـــــــم: نصف اول دین را که ساختیــــــــــــــــم
با ازدواج لنگ دیـــــگر آن را هوا کنیـــــــــــــــــــم
گفتند: نصف دین بهشت باشد و زن هم جهنمش
تــــــــــــا مغز خر نخورده؛ بیا ناشتا کنیــــــــــــم!
پی نوشت: و به میمنت تولد اینجانب ... این مهملات بی سر و ته را رها کنیم!
یادواره مناسبتی فراموش شده!
الان که بیشتر دقت می کنم؛ تازه یادم می افتد که پنج ماه پیش می خواستم یک جشن تولد مفصل مربوط به شش یا هفت سالگی وبلاگم بگیرم و کلی جنگولک بازی راه بیندازم و در یک پست مفصل، تصاویر مربوط به بادکنک و آتش بازی نصب کنم و از این سوتهایی که وقتی فوتش می کنی دراز می شود در کنارش قرار دهم! همین عکسهایی که در یک سیکل بسته تکان می خورند! فکرش را بکن! چه چیز معرکه ای می شد!؟
سگ بگیردمان و جو نگیرد!
بلافاصله بعد از ارائه سمینار کلاسی؛ استاد در حالی که به شدت جوگیر شده بود، اظهار داشت که مطلب من در صورت کار بیشتر، قابلیت ارائه در یک ژورنال خارجی را دارد !!!
استاد این مطلب را با چنان قدرتی گفت و با چنان قدرتی نمره هفت از شش را برایم منظور کرد که در کمال حماقت یک هفته تمام دیگر روی همین پروژه کذایی کار کردم! ولی دریغ بعد از یک هفته دوباره به این نتیجه رسیدم که هرگز رویم نمی شود این چرند چندبعدی را حتی به یک همایش آبدوغ خیاری داخلی بفرستم!
نتیجه اخلاقی:اعتماد به نفس کذایی چیز بسیار خوبی است! و با آن می شود گنجشک را به جای قناری به ملت قالب کرد. ولی حواسمان باشد که بعدا یادمان نرود گنجشک بود که قالب کردیم نه قناری!!!
رانندگی زنانه!
- می بینم رانندگی ات کلی بهتر شده! برای اولین بار تو چاله ننداختی!
- کدوم چاله!؟
- هیچی!
واللا!!!
داخل اتوبوس بین شهری؛
دو ردیف جلوتر از جایی که من نشستم؛
تلفن همراه یک پسر جوان شروع به نواختن می کند؛
پسر: به! سلاااااام! آقا داوود!
اون وری: ...
پسر: خوب! چه عجب از این ورا!
اون وری: ...
پسر: عروسی؟!!! عروسی کی؟!!
اون وری: ...
پسر: خاک بر سرت!
...
پسر: ایشاللا به پای هم پیر شین!
بکشش تا نمرده
برای چند لحظه هم که شده خودتان را در موقعیت گوسفندی تجسم کنید که همین چند دقیقه پیش با یک تراکتور تصادف کرده!
این در حالیست که یک آقای چاق سیبیلو با یک چاقوی سلاخی به سمت شما می دود! و یکی فریاد می زند:
بُکُشش تا نمرده!
خودشناسی!
جدیدا مثل این بچه خرخونهایی شدم که حال آدم ازشون به هم می خوره!
حواسهای جمع!
استاد: در این قسمت با مفهومی آشنا می شویم به نام؛ <selectivity>!
به محض اتمام این جمله، صدای خنده دانشجویان کلاس بلند می شود!
استاد با تعجب بر می گردد و از دانشجویان علت خنده را جویا می شود.
دختری از ردیف اول جواب داد: یاد سرندی پیتی افتادیم!
پی نوشت: این کلاسهای فوق لیسانس به قدری خشک و بی نمک است که مجبور می شدم دست به دامن خاطرات قدیمی شوم!
همه مزه کلاس
دانشجو: استاد این مطلبی که گفتید خیلی درست نیست! ببینید ...
استاد: میشه بیشتر توضیح بدین؟!
دانشجو: نه!
خداحافظ مشهد!
در آخرین روزهای حضورم در مشهد و در حضور جمعی از دوستان اظهار شد:
دوستان اگر در طول این چند سال خوبی یا بدی از بنده دیدید....
خوب راجع بهش فکر کنید! لابد حکمتی داشته!
پرشین بلاگ با وفا من برگشتم!
دومین asahand.com بعد از انکه دو سال در اختیار من بود به علت یک سهل انگاری توسط فرد دیگری رزرو شده. از این به بعد اگر قصد نوشتن مطلبی داشته باشم در همین صفحه منتشر خواهد شد
مطالبی که در این بین در دومین فوق منتشر می شد عینا و با تاریخ های تقریبا معادل به این وبلاگ منتقل شده است.
اندر مضرات زکام خوگی!
حکایت است که در سال 2009 میلادی، آفتی 1 عظیم بر بلاد استکبار جهانی و پاره ای ولایات مجاورش اوفتاد و جمله را درنوردید و آن شد که شد !
دوصد رحمت به آلزایمر 2، به پوکی است به ذات الروده 3 و حناق 4 و لوکی است
به ضرب عطسه و با خلط و سرفه ددم وای 5 ! این یکی زکام خوکی است !
گویند که آفت مذکور، گونه ای ترکیبیاتی است و به روایت طبیبان فرنگی؛ یکی از نوادگان زکام آدمی (لعن ا... فیه) است که در قالب نکاحی تحمیلی؛ خواهر شوهر یک آفت زکام طیور را به زنی بگرفت و چندی بعد، فرزند ناخلف آنان پای از گلیم فراتر نهاد و عاشق دختر همساده ای شد که از قضا آن نیز آفت زکام خوگی بود! و بنابر اصل "Happy End" در روایات عاشقانه، و بنابر تساهل حاکم بر روابط آفتی آفات؛ آفت قصه ما او را به زنی بگرفت و آنان را فرزندی شد و همین پدر سوخته موجب دردسری بزرگ شد و چنان شد که چنین شد !
دوصد گفتم به ناز و ساز و آواز به مرغ و قرقی و مرغابی و غاز
برو از جنس خود برگیر همساز « کبوتر با کبوتر، باز با باز »
آورده اند چنانچه این آفت به جان آدمیزاد افتد؛ چنان انگارد که سرفه ای است معمول و آبریزشی است مرسوم و همان زکامی است مشهور! لیکن آنزمان داند که این زکامی خوگی است که جان به جان آفرین تسلیم نموده و به دیدار معبود شتافته است!
چنانچه بزرگان ما گفته اند؛ «اهمیت در نگاه توست و نه در آنچه بدان می نگری» و با عنایت به این سخن حکیمانه، مشهود است که این مرض آنقدرها هم سترگ و مخوف و جیز 6 محسوب نمی شود و بنابر گفته های اطباء بلاد دوست و برادر؛ مکزیک، نیمی از آفت زدگان که جان سالم به در می برند و باقی از شر مسائل اجتماعی و منابع امتحانی 7 و مظالم ارتزاقی و مشاغل انفعالی و ظوابط اشتباهی و مفاسد اقتصادی و عوامل انتحاری و در یک کلام از شر مصائب زندگانی خلاصی می یابند و راهی دیار باقی می شوند!
آفتا! باری مده ما را به درگاه و درت ای فدای جمله اندامت، زپاها تا سرت
گویمت جانا همان کفار خوشمزه ترند بی خیالی طی کن 8 از ما جان تنها مادرت!
ناخوشی همانا که از ظاهرش پیداست امری است ناخوش! عواملش معین است و عوارضش مکسر و ذکر مصائبش مکرر! چون بروز نماید، ژیگول 9 و جوات 10 یا آرنولد 11 و سوسول نمی شناسد!
پزشکان حکیم و طبیبان حاذق سفارش کرده اند که بعد و قبل از طعام ایادی تان را با آب و صابون! شستشو دهید و در موقع مصاحبت با افراد بیمار فاصله ایمنی را رعایت کنید، باشد که سلامت باشید و شاید رستگار شوید!!!
منتشر شده در ویژه نامه طنز نشریه سلامت
--------------------------------------------
1 آفت = ویروس
2 آلزایمر = از امراض جدید است که معنی اش یادم رفته!
3 ذات الروده = از امراض مهجور است بر وزن ذات المعده!
4 حناق = نوعی مرض است که ظاهرا به بدی زکام خوگی نیست زیرا مادرها موقع عصبانی شدن آرزو می کنند بچه شان آنرا بگیرد!
5 ددم وای = ای وای ددم!
6 جیز = از لغات جدیده؛ به مفهوم چیز یا ابزاری که اگر بدان دست بیازید، می سوزید یا طوریتان می شود!
7 منابع امتحانی = منابعی که امتحانی اند!
8 بی خیالی طی کردن = از الفاظ جدیده است به معنی دست از کله کچل کسی برداشتن!
9 ژیگول = باز از الفاظ جدیده؛ آنگونه که از ظواهر پیداست،متضاد جوات است!
10 جوات = متضاد ژیگول است!
11 آرنولد = حاکم یکی از ولایات غربی ینگه دنیا است که اندامی متورم دارد!
زمانی برای مستی اسبها!
چندی پیش یک مقام مسئول از «ترشیدگی مزمن یک میلیون دختر در طی سه سال آتی» خبر داد. کارشناسان محافل خصوصی دلیل این معضل همه گیر را «کمبود پدیده شوهر» ارزیابی کرده و معتقدند:
ای دخترکان شوخ تعجیل کنید / در قالب نهضتی کمی قیل کنید
از بهر نشاط سبزه های نوروز / یک تکه زمین باغ را بیل کنید!!!
در این میان بعضی ها خیال کردند واقعا خبری شده، اما یک کارشناس مسائل اقتصادی توصیه کرده:
ای گل پسری که باد غبغب داری / بیش از دو سه سانت نیش بر لب داری
امشب چو "سهند" سردیت کرده و لیک / رو قرص بخور که لاجرم تب داری
از سوی دیگر همین کارشناس نکته سنج معتقد است:« نباید در تبدیل شدن به «پدیده شوهر» عجله نمود!»:
این نکته شنیده، گوشها تیز کنید / معشوقه رها کنید وعکس او ریز کنید
تا سال وفـــــــــــور و اطلاع بعدی / از دلبـــــــــــــرکان شوخ پرهیز کنید!
البته این موضوع برای بعضی محافل دارای طرز تفکرات خاص، خیلی هم بد نشد :
تبریک به مجمع زنان فیمینیست / الحق به جمالشان همانندی نیست!
تا سال دگر اضافه گردند به لیست / چندین ده هزار ترشی لیته بیست!
مقام مسئول مذکور در ادامه به نکته مبهمی به نام «موج ازدواج» نیز اشاره نموده بود که کارشناسان امور با توجه به کمبود عددی پسران دارای امکان ازدواج ، معتقدند چنین موجی در یک حالت خاص اتفاق خواهد افتاد:
گویند که موج ازدواج برپا شده است / انگار مکن که عقده ای وا شده است
در موج چنین که حیلت دولت ماست / ده گل به سجلی خری جا شده است!
لیکن کارشناسان ریشه این مشکل و صدها مشکل مشابه گریبانگیر نسل حاضر را در بی برنامگی های دهه شصت ارزیابی می کنند:
ما از لب تیغ صد خطا برجستیم / در خاک؛ رها و بر فلک دل بستیم
محکوم به افسانه دندان ده و نان / ما نسل غریب سالهای شصتیم
منتشر شده در نشریه روز از نو
منتقل شده از وبلاگ دات کام!
زد و خورد از نوع سوم!
قضیه به چند ماه قبل مربوط می شد، یک شب امتحان معمولی، حین خوردن شام!
یکی از دوستان اهل دل قدیم (با تخلص شعری آشنا)، با این پیامک زیبا یک زد و خورد سرپایی پیامکی را شروع کرد:
آشنا:
روشن ز مه سهند گردد شب من / چون استامینوفن بود او بر تب من
خشنود شوم زخنده بر لب او / خشنود شود ز خنده بر لب من
و پاسخ پیامکی بنده:
عمرت ز دویست بگذرد با شادی / در عزت و افتخار و با آزادی
ایول به تو آشنای دیرین سهند / یارا تو چه حالت توپی امشب دادی
آشنا:
ایول به تو و طبع گهرپرور تو / چون لُنگ بود طبع من اندر بر تو
خشنود شدم ز پاسخ شیرینت / کف کردم از این دو بیت همچون زر تو
دوباره آشنا:
آشنا قلبش گرفت از شادی اشعار تو / طبع دریازای من خشکید از افکار تو
ای که اشعارت چو عیسی مرده را جان می دهد /
مردم از این شعر طنز آلود و از ادبار تو
سه باره آشنا:
شعر تو با شعر من امشب سر جنگ آمده / من نمی دانم چرا این قافیه تنگ آمده
شعر تو مانند طاووسی پر از رنگ قشنگ / شعر من اما به جایش چون خر لنگ آمده!
سهند:
ای شهد و شکر غبطه خوران از لب تو / زین شعر شکرشکان روشن شب تو
امشب شب امتحان این بدبخت است / رخصت بده تا شبی دگر مطلب تو
آشنا:
ای سرور جمله خرزنان عالم / با شعر اخیر خود گرفتی حالم
باشد برو و خر بزن و درس بخوان / ای آنکه شکستی به کلامت بالم
و فردا شب این زد و خورد ادامه داشت، ولی به شکلی واقعی تر! در ادامه قسمت های قابل عرض این زد و خورد از نظرتان می گذرد:
...
آشنا:
بر شعر تو اندیشه فراوان کردم / آنقدر شنو که خویش حیران کردم
جز معنی بی ربط و اراجیف نبود / من قطع امید از تو نادان کردم!
سهند:
این لحن صریح با تمام سردی / فریاد زند که شاعری نامردی
صد حیف ندانی و ندانی این را / بحثی ننما که نا امیدم کردی
…
سهند:
ای آشنا شنو که که کجا می فرستمت / یک ضرب تا به پیش خدا می فرستمت
گویند این سفینه، فضایی محقر است / دلخور نشو که سر ز قفا می فرستمت!
پی نوشت: برای ثبت در تاریخ!
منتقل شده از وبلاگ دات کام!
اعتراضات یک نی نی شانزده ماهه عصبانی
یا هفت بند انتقادی بر عملکردهای روزمره یک جفت پدر و مادر!
پدر گرامی! مباحثات به اصطلاح سیاسی شما با عباس آقا میوه فروش، ممکن بود به قیمت جاگذاشتن اینجانب بر روی یک گونی خیار گندیده تمام شود! به نظر بنده؛ شما به عنوان یک طرفدار دوآتشه برنامه های مبتذلی چون «باغ خاله شادونه» و «اخبار بیست و سی»، اصولا نباید ادعای شعور سیاسی داشته باشید!
بعد از این حادثه به این نتیجه رسیدم که سیب زمینی بودن مامان گلم در زمینه سیاست، بزرگترین شانس زندگی غیر سیاسی من بوده است!
مادر عزیز! سپردن شخص شخیص اینجانب، به دختر همسایه طبقه پایین، نقض آشکار کنوانسیون منع آزار کودکان بوده و قابل پیگیری در مجامع ذی صلاح می باشد!
نظر به اینکه؛ این وحشی بیابانی در غیاب شما و در اوج غلیان علاقه و محبت، اقدام به امر شنیع گاز گرفتن لپهای بی پناه بنده می نماید! تصور اینکه این لپهای صاب مرده، مثل لپهای سگ نفهم کارتون تام و جری آویزان شود، اصلا جالب نیست! اصلا!
پدر گرامی! این حجم از زی زی بودن شما لکه ننگی بر بیست هزار سال تاریخ پر افتخار زندگی ذکور است! مقایسه ابهت و جنم پدر بزرگ با زن ذلیلی شما، گاهی این توهم کذا را در ذهن آدم ایجاد می کند که؛ لابد نسل ما باید کهنه بچه هم بشوید!
مادر عزیز! بنابر اصل پایستگی شصت پا، هیچ انگشت شصت پایی با خورده شدن تمام نمی شود! پس لطفا کاسه داغتر از آش نشوید و اینقدر با جیغ و داد و اخ و تخ، اذهان عمومی و خصوصی را مشوش نکنید! خوردن انگشت پا یک مساله داخلی بوده و لزومی به رسانه ای شدن قضیه نیست!
پدر گرامی! کله صبح زمان مناسبی برای طرح بهانه «از صبح تا شب به خاطر یک لقمه نون سگ دو زدم!» نیست! بپر از سر کوچه یک قوطی شیر خشک بگیر! شیر خانومتان علیرغم عدم اعمال سهمیه بندی روی شیر، کفاف امورات ما را نمی کند!
مادر عزیز! هنگامی که فوران آلام و مصائب عمیق فلسفی و غیر فلسفی روح لطیف بنده، در قالب گریه بروز می کند، لفظ «وق نزن بچه!» تعبیر چندان زیبایی برای این دست احساست اهورایی نیست البته!
لااقل از گریه های شما در هنگام مشاهده فیلمهای بی مزه هندی معقولتر به نظر می رسد!
پدر گرامی! در تمام مدتی که شما در کمال محبت، بنده را «سرپایی» می گیرید، من شدیدا به این نکته فکر می کنم که ؛
«باید شاشید وسط این زندگی که آدم توی توالت هم نمی تونه تنها باشه!»
نسخه قدیمی تر : اعتراضات رسمی یک نی نی چهارده ماهه!
منتقل شده از وبلاگ قبلی
نظرات ()